دو تا عینک به من دادند،

 

 

برای خوبتر دیدن

دوتاشان مثل هم، اما

یکی تیره، یکی روشن

یکی را می زدم، شب بود

دلی پُر کینه با من بود

و با آن دیگری شب هم

برایم روز روشن بود

دلم با هر دو تا عینک

 

 

چو سیر و سرکه می جوشید

برای دیدن دنیا

 

 

به رنگ زنده می کوشید

 

 

اگر دیدی دو تا عینک

 

 

میان کوچه افتاده

 

 

رها کن، چون که باید دید

 

 

بدون عینک و ساده