پاسخ به:عاشقانه های جنگ :)
جمعه 20 بهمن 1391 6:16 PMبعد از شهادت هم عاشقی میکنید با مردم
اسم من ژاكلين ذكرياي ثاني بود. الان اسمم زهرا است. من در يک خانواده مسيحي متولد شدم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه به فرهنگ خانوادگی من بر می گشت. توي كلاس ما دختری به اسم مريم بود كه حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و شاگردان ممتاز. خیلی دوست داشتم با او دوست باشم ....
سه شنبه بود، قرار بود در نماز خانه مدرسه، دعاي توسل برگزار شود، در حال قدم زدن در حياط مدرسه بودم كه كسي از پشت چشم هایم را گرفت. دستهایش را كه از روي چشمانم برداشتم، از تعجب خشكم زد. بله! او مريم بود كه با این کارش به من اظهار محبت و دوستي مي كرد. خيلي خوشحال شدم...
مریم به من پيشنهاد داد كه با هم برویم در مراسم دعاي توسل شرکت کنیم. این پیشنهادش مرا غافل گیر کرد، او می دانست که من مسیحی هستم. مايل بودم كه ببينم تو اين جلسات مسلمانها چه مي گذرد. وارد مجلس شديم و یک گوشه نشستیم. چيزي از دعا نمی فهمیدم؛ اما ناخواسته از چشمانم اشك سرازير شد. از آن روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم و در راه با هم صحبت می کردیم
هر روز که می گذشت چيز جدیدی از او ياد مي گرفتم. و با اسلام بیشتر آشنا می شدم، با راهنمایي هاي مریم به فكر مطالعه و تحقيق بيشتر در خصوص دين اسلام افتادم. مريم همراه كتاب هاي اسلامي، عكس و وصيتنامه ی برخی از شهداء را برایم مي آورد، من با مطالعه آنها راه درست زندگي كردن را آموختم. شهدا چراغ راه من شدند...
اواخر اسفند 1377بود، مدرسه براي سفر راهیان نور ثبت نام مي كردند. مريم خيلي اصرار داشت كه با هم به مناطق جنگي برویم، اما پدر و مادرم مخالفت می كردند. 28اسفند ساعت 3 نصف شب بود كه يادم افتاد، مريم گفته بود ما شیعیان برای حل مشكلاتمون دعاي توسل مي خوانيم. من هم قصد كردم دعاي توسل بخوانم. شروع كردم به خواندن دعایی که چیزی از آن نمی فهمیدم، اما وسط دعا خوابم برد...!
در خواب ديدم كه در بيابانی برهوت ايستاده ام، غروب بود. مردي به طرفم آمد و گفت: «زهرا بيا.... بيا.... مي خواهم چيزي نشانت بدهم». دنبال او راه افتادم. در نقطه اي از زمين چاله اي بود كه با اشاره ی او داخل شدم، يک سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از آنها نور آبي رنگی متصاعد می شد، پر بود از عكس های شهدا و آخر آنها هم يک عكس از آقاي خامنه اي بود. به عكس ها كه نگاه مي كردم احساس كردم با من حرف مي زنند ولي چيزي از حرف هایشان نمي فهميدم...
آقای خامنه ای هم شروع كردند به صحبت کردن، فرموند: «شهدا يک سوزي داشتند كه همين سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باكري، شهيد همت و علمدار....» پرسيدم: علمدار كيست؟ اسم این شهید برایم آشنا نبود. آقا فرمودند: «علمدار، همان کسی است كه نزد توست. همانی كه ضمانت تو را كرده تا به راهیان نور بروی» از خواب پريدم...
صبح به پدرم گفتم فقط به شرط آن صبحانه مي خورم كه اجازه دهی بروم راهیان نور، در کمال تعجب با موافقت او مواجه شدم. انگار کسی دل او را نرم کرده بود، با اسم مستعار «زهرا علمدار» ثبت نام کردم و اول فروردين 78 عازم مناطق جنوب شدیم، در نوار فروشي كنار حرم امام خميني(ره) متوجه کاستی شدم که روی آن عکس شهید «علمدار» بود آن را خريدم. حرف ها و شعرهایی که در این کاست بود انگار فقط با من سخن می گفتند. با این شهید بزرگوار انس عجیبی گرفته بودم...
آه از شلمچه. مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرانش در شلمچه شهيد شده بودند. با او رفتم کناری و روی خاک نشستم، مریم شروع كرد به خواندن زيارت عاشورا. يک لحظه احساس كردم شهدا دور تا دور ما حلقه زده اند و دارند زيارت عاشورا مي خوانند. حالم منقلب شد و از هوش رفتم...
فرداي آن روز، مصادف بود با عيد قربان و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بيایند. ساعت حدود 11/5بود كه آقا تشریف آوردند. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي كردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. خوابم به درستي تعبير شده بود. دیگر جای شکی باقی نمانده بود...
شهادتين گفتم و پاک شدم. حالا من هم در نماز جماعت و مراسم دعای توسل شرکت می کنم. من مسلمانیم را مدیون شهدا هستم...