گفتم رضا و كاسهٔ دستم فقير شد
مثل هميشه دستِ تو دستِ بگير شد

گفتم رضا و مثل كبوتر دلم پريد
با زائرانِ خستهٔ تو هم‌مسير شد

چیزی نمانده بود كه پَر در بياورم
وقتیكه آب و دانه نصيب حقير شد

رازی‌ست بين بندگی ما و زلف تو
بنده كسی‌ست كه بر سر زلفت اسير شد

آهو پَرش كه بر پَرِ عِطر شما گرفت
از آن به بعد صاحبِ مُشك و عبير شد

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا