رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد
در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در
نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید
و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه
گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست
چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد
ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا
شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

شفا گرفته مریضی ..... زدند نقاره
صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم