سلطان خراسانی من این روزها بدهوای حریم امن شمارا کرده‌ام … دل است دیگر وقتی غصه به سراغش می‌آید دنبال ملجائی می‌گردد که در آن سکنی گزیند و به آرامش برسد …

امام رئوف قلب‌های شکسته دوباره این عاشق سر عهدی که بارها بست و عملی کرد قصد پرواز دارد

پرواز از آسمان شهرمان به سمت گنبد طلای شما …

امام خوبم پاهای آهوی بینوا به درد افتاد از بس دوید تا مگر ضامنی متوجه حضورش شود و ضمانتی کند!

آقای من ضمانتم را خواهی کرد ؟

من منتظرم …

مرا طلای گنبد تو بی‌قرار می‌کند

کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند