هواي کوي رضا ع در سر است و در سفرم‏
نصيب گشته سعادت که ره سويش ببرم‏

به سوي دوست زدم تا ببوسمش درگاه‏
اگر که بخت عنايت کند بر آن گذرم‏

چه رحمت است و چو باران ز مهر خاک رهش‏
ز جان ببويم و گيرم از آن به چشم ترم‏

بر او به مژده نثارش کنم سرم از عشق‏
ز شوق پر بکشم تا بگيرمش به برم

خداي عشق مدد کن که قلب بي‏تابم!
نباشدش دگر امکان به جسم در به درم‏

فداي موسي رضايم (ع) که داردم مددي‏
که خاکپاي ره او شود گلي به سرم‏

تلاطمي است درونم بشارتي است مرا
که ره برم سوي جانان ز عشق سر به درم‏

حکيم عشق ولايت مراست در دل و جان!
به عشق خود بسرايم به راه منتظرم‏