یوسف رحیمی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

ای چشمه محبت عالم وجود تو

باران كرامتی ست به امواج جود تو

دنیا بهشتی است ز شرح معطرت

هر جا كه بو كنیم رسد بوی عود تو

دریا نمایشی ست ز اوج فضائلت

پیچیده موج موج در عالم سرود تو

سقا اگر نیامده بودی صفا نبود

دریا نداشت جلوه‌گری‌ با نبود تو

پیشانی سپیدۀ تو پینه بسته بود

از بس زیاد بوده شكوه سجود تو

با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی

تو عبد صالحی كه خدا را نشان دهی

هر كس كه دید روی تو را چشم بر نداشت

این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت

تا عرش سر كشیده‌ای ای قُلۀ ادب

گر چه زمین ز اوج شكوهت خبر نداشت

بر شانۀ تو پرچم باب الحوائجی ست

هرگز كسی ز روی تو این نام بر نداشت

تكرار جنگ‌های تو صفین دیگری ست

این جنگ‌ها به جز تو دلیر دگر نداشت

تنها‌ترین كبوتر عرش خدا حسین

غیر از علیّ اكبر و تو بال و پر نداشت

پرتاب نیزۀ تو نظیری نداشته

این علقمه به جز تو امیری نداشته

دست خدا تو را به بلندا كشیده است

رعناترین صنوبر باغ آفریده است

یك قطره بود و جلوۀ دریا شدن گرفت

آبی كه از دهانۀ مشكت چكیده است

بیهوده نیست گریۀ صبح طلوع تو

گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است

خیره شده به سمت تو چشمان آسمان

حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است

مولا ببین تو شوق طواف فرات را

دیگر چه عاشقانه به كعبه رسیده است

هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست

پائین پای مرقد تو اعتكاف اوست

دریا نشسته زیر قدم‌های مشك آب

با موج، بوسه‌ها زده بر پای مشك آب

زخمت كه خنده می‌زند او گریه می‌كند

خونابه می‌چكد ز سراپای مشك آب

بر شانه‌های خسته‌ات اكنون نشسته است

چندین نگاه غرق عطش جای مشك آب

از چشم‌های پارۀ مشكت امید ریخت

تا تیر گشت محو تماشای مشك آب

لب تشنه روی خاك اگر مانده غم مخور

بانوی آب ها شده سقای مشك آب

ای كاش دست های شما بر زمین نبود

آقا چقدر خوب شد ام‌البنین نبود

گویا كه چشم علقمه در خواب مانده بود

سقای دشت تب زده بی آب مانده بود

دریا كه از نوازش دست تو آب خورد

در اوج تشنگیِ تو سیراب مانده بود

گهواره‌ای ز دست عطش تاب می‌گرفت

چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود

باران تیر بود تو را دوره کرده بود

دریا میان حلقۀ مرداب مانده بود

آن جا که می گریست کنار تو آفتاب

زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود

با یاد قبر کوچکت ای آیۀ‌ رشید

آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید