محمد رسولی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

گُلی که رفته ای امّا گلاب برگشتی

چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی

پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و

ز سُمِّ اسب گرفتی جواب، برگشتی

روان شده بدنت بینِ دست هایِ عمو

بلند کردمت امّا چو آب برگشتی

ستاره یِ حرمم بوده ای تو تا دیشب

قَدَت کشیده شد و ماهتاب برگشتی

به هم تنیده و پیچیده گشته پیکرِ تو

شبیه موت، پُر از پیچ و تاب، برگشتی

چه آمده سرت از چشمْ زخمِ این لشگر

چرا ز معرکه‌ات بی نقاب برگشتی؟!

به روی خاکِ بیابان که جای خواب نبود

رسیده ایم به خیمه، بخواب، برگشتی