علی اشتری

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

آب از سرش گذشت و به دریای خواب رفت

شیرین تر از عسل شد و در جام ناب رفت

نجمه دوباره غصّه ی زخم جگر گرفت

از سینه اش چکیده ی داغی مذاب رفت

با جلوه ای شبیه حسن، یوسف بهشت

نعلین خود نبسته ولی با شتاب رفت

در آسمان طنین صدای فرشته ها

تا کوچه های غمزده ی اضطراب رفت

مژده به قلب نجمه و زینب دهد صبا

پایش به سوی پنجره های رکاب رفت

از نعل های تازه ی بوسه گرفته اش

تا خیمه ها شمیم حضور گلاب رفت

برخیز و در جماعت مغرب ستاره باش

با رفتنت ز شهر بلا آفتاب رفت