کرامات شیخ

 

مردم داري

 

شيخ روزي فرمود:

اسم فرزندم براي سربازي در آمده بود

مي خواستم دنبال كارش بروم

كه زن و مردي براي حل اختلاف نزد من آمدند .

ماندم تا قضيه آن دو را فيصله دهم .

بعد از ظهر فرزندم آمد وگفت :

نزديك پادگان به چنان سر دردي مبتلا شدم

كه سرم متورم شد دكتر معاينه كرد

و مرا از خدمت معاف دانست .ه

مين كه از پادگان بيرون آمدم ،

گويي اثري از ورم و سر درد نبود .

شيخ در پايان اضافه كرده است

كه ما رفتيم كار مردم را درست كنيم ،

خدا هم كار مارا درست كرد.

 

 

 

چاي قطار

 

شيخ هيچ گاه دعوت دوستان را براي صرف ناهار رد نمي كرد ،

همچنين گاهگاه غذاي بازار را هم مصرف مي نمود ،

با اين حال ،از تاثير خوراك در روح انسان غافل نبود

و دگرگونيهاي روحي را ،بعضا ناشي از غذا مي دانست .

يكبار كه كه با قطار در راه مشهد بوده است ،

احساس كوري باطن مي كند .

فورا متوسل مي شود

و پس از مدتي به وي مي فهمانند

كه چاي قطار را استفاده كرده كه از پول دولت است.