پنجشنبه 10 ارديبهشت 1343


جده


مرده‏شور اين مطوف‏ها را ببرد با اين كمپانى‏بازى‏شان. براى آمدن به جده ازساعت ده ديشب بلند شديم و راه افتاديم، و باركشى و باربندى و عاقبت يك‏ربع به دو بعد از نيمه شب راه افتاديم. و تازه هر ده قدم يك بار راه بند بود.براى جواز عبور و از اين حرفها. عين زندانى‏ها رفتار مى‏كنند. موقع آمدن‏اين جورى‏ها نبود. اما حالا كه برمى‏گردى انگار هر حاجى يك دزد سر گردنه‏بوده كه دارد فرار مى‏كند. بعد هم يكبار براى چاى خوردن وسط راه توقف‏كرديم. و عاقبت چهار و نيم صبح رسيديم به جده. و همه راه چقدر است؟ 12فرسخ. و حالا وسط ميدان جلوى فرودگاه، مثل هزاران نفر ديگر از حجاج،پتو پهن كرده‏ايم روى زمين و بغل بار و بنديلمان به انتظار رسيدن نوبت‏پرواز نشسته‏ايم.


2 بعدازظهر همان روز
جده

اين ساعت‏هاى آخر بدترين ساعات است.
شش و ربع بعدازظهر
بارهامان را سپرده‏ايم به گمرك و منتظريم.
10 و ربع بعدازظهر
و حالا پاى طياره‏ايم.


11 بعدازظهر در طياره B.U.P
و حالا كه آمده‏ايم بالا، يك رأس طياره ملخ‏دار چهار موتوره است.
اين‏جور كه مى‏بينم اين سفر را بيشتر به قصد كنجكاوى آمده‏ام. عين سرى كه‏به هر سوراخى مى‏زنم. به ديدى نه اميدى. و اينك آن ديد. و اين دفترنتيجه‏اش. به هر صورت اينهم تجربه‏اى - يا نوعى ماجراى بسيار ساده. و هريك از اين تجربه‏هاى ساده و بى«ماجرا» گرچه بسيار عادى، مبناى نوعى‏بيدارى. و اگر نه بيدارى، دست كم يك شك. به اين طريق دارم پله‏هاى عالم‏يقين را تك‏تك با فشار تجربه‏ها، زير پاى خودم مى‏شكنم. و مگر حاصل‏يك عمر چيست؟ اينكه در صحت و اصالت و حقيقت بديهى‏هاى اوليه كه‏يقين آورند يا خيال‏انگيز يا بحر عمل - شك كنى. و يك يكشان را از دست‏بدهى. و هر كدامشان را بدل كنى به يك علامت استفهام. يك وقتى بود كه‏من گمان مى‏كردم چشمم غبن همه عالم را دارد. و حالا كه متعلق به يك‏گوشه دنياام اگر چشمم را پر كنم از تصاوير همه گوشه‏هاى ديگر عالم، پس‏مردى خواهم شد همه دنيايى. اما بعد به نظرم از قلم Paulnizan در «عدن‏عربستان» خواندم كه «يك آدم فقط يك جفت چشم نيست. و در سفر اگرنتوانى موقعيت تاريخى خودت را هم عين موقعيت جغرافيايى عوض كنى،كار عبثى كرده‏اى». و همين جوريها متوجه شدم كه يك آدم يك مجموعه‏زيستى و فرهنگى با هم است. با لياقت‏هاى معين و مناسبتهاى محدود. و به‏هر صورت آدمى يك آينه صرف نيست. بلكه آينه‏اى است كه چيزهاى‏معينى در آن منعكس مى‏شود. حتى آن حاجى همدانى كه هنوز پوستينش رادارد. بعد از اينكه آينه زبان ندارد. و تو مى‏خواهى فقط زبان داشته باشى. وآيا اين همان چيزى نيست كه چشم سر را از چشم دل جدا مى‏كند؟ و حسابش‏را كه مى‏كنم مى‏بينم من با اين چشم دل حتى خودم را و محيط مأنوس‏زندگى تهران و شميران و پاچنار را هم نمى‏شناسم. پس اين چه تصويرى‏است كه در آينه اين دفتر داده‏ام؟ و بهتر نبود كه مثل آن يك ميليون نفر ديگرمى‏كردم كه امسال به حج آمده بودند؟ و آن ميليونها ميليون نفر ديگر كه‏درين هزار و سيصد و خرده‏اى سال كعبه را زيارت كرده‏اند و حرفهايى هم‏براى گفتن داشته‏اند، اما دم برنياورده‏اند و نتايج تجربه‏هاى خود را ممسكانه‏به گور برده‏اند؟ يا بى‏هيچ ادعايى فقط براى خواهر و مادر و فرزند و قوم وخويش چهار روزى نقل كرده‏اند و سپس هيچ؟... و اصلاً آيا بهتر نيست‏تجربه هر ماجرايى را همچون تخمى در دل ميوه‏اش بگندانيم؟ به جاى اينكه‏ميوه را بخوريم و تخم را بكاريم؟ و پيداست كه من با اين دفتر جواب نفى به‏همين سؤال صميمى داده‏ام. و چرا؟ چون روشنفكر جماعت ايرانى در اين‏ماجراها دماغش را بالا مى‏گيرد. و دامنش را جمع مى‏كند كه: «سفر حج؟ مگرجا قحط است؟» غافل از اينكه اين يك سنت است و سالى يك ميليون نفر رابه يك جا مى‏خواند و به يك ادب وامى‏دارد و آخر بايد ديد و بود و رفت وشهادت داد كه از عهد ناصرخسرو تاكنون چه‏ها فرق كرده يا نكرده...
ديگر اينكه اگر اعتراف است يا اعتراض يا زندقه يا هر چه كه مى‏پذيرى، من‏در اين سفر بيشتر به جستجوى برادرم بودم - و همه آن برادران ديگر - تا به‏جستجوى خدا. كه خدا براى آنكه به او معتقد است همه جا هست.(19)


منابع و مآخذ
1- ناصرخسرو قباديانى مروزى، سفرنامه، به كوشش محمد دبير سياقى،انتشارات انجمن آثار ملى، سال 1354، صص 1-3.
2- همان، صص 61-62.
3- همان، صص 102-104.
4- همان، صص 105-106.
5- همان، ص 109.
6- همان، ص 116-138.
7- خاقانى شروانى، تحفةالعراقين، انتشارات كتابهاى جيبى، سال 1353.
8- سعدى شيرازى، كليات، به تصحيح محمدعلى فروغى، انتشارات علمى،بى‏تا، ص 50
9- همان، صص 56-57.
10- همان، صص 63.
11- همان، صص 65-66.
12- همان، صص 72-73.
13- همان، صص 136-137.
14- همان، ص 155.
15- سفرنامه ابن‏بطوطه، ترجمه محمدعلى موحد، مركز انتشارات علمى وفرهنگى، سال 1361، ص 6. 16- همان، صص 40-41.
17- همان، ص 111.
18- همان، صص 111-179.
19- جلال آل احمد، خسى در ميقات، انتشارات رواق، سال1365