پاسخ به:سفرنامه حج / سفر نامه حجّ جلال آل احمد
پنج شنبه 13 مهر 1391 9:30 AM
جمعه
مكه
باز امروز از يك بعدازظهر آماده راه افتادن بوديم. از منى به مكه... از منىتا مكه راهى نيست ولى اين بسته شدن راهها عذابى است. اين رفتن وبرگشتن به منى و عرفات يك راه روى عظيم است. و چه بهتر كه ماشينى دركارش نباشد، ساعت مناسبى را در آخر روز انتخاب بايد كرد و همه را پيادهراه انداخت. عظمتى خواهد بود و پيرها و عليلها را مىتوان آخر دست،سواره فرستاد كه مزاحمتى ايجاد نكند. راه درازى نيست و به پياده رفتنشمىارزد. براى همه ماشين را از اين راه روى مذهبى بايد اخراج كرد ومىتوان. و كار، كار همان بينالملل اسلامى...
ديروز عصر كه رسيديم، حمامى كردم و رفتم طرف خانه خدا. طوافى ونمازى و سعى. بعد نشستم به تماشا. دستههاى طوافكننده چه سخت همديگررا چسبيده بودند، و هر كدام مدام نگران همديگر.
يكشنبه 6 ارديبهشت
مكه
از رفتن هنوز خبرى نيست. گرچه كارمان تمام است. منتظر اجازه مرخصىدولت سعودى. شايع است كه به رسم سالهاى پيش اول مصريها جواز خروجمىگيرند. ولى من كه هنوز اثرى از مصريها نديدهام. گمان مىكنم تا عيدغدير اينجا باشيم.
سه شنبه 8 ارديبهشت
مكه
حرف حركت در ميان است. خبر دادهاند كه دو بعد از نيمه شب رفتنى هستيم.ديگر اينكه حال و حوصله يادداشت كردن را كمكم دارم از دست مىدهم.
چهارشنبه 9 ارديبهشت
مكه
امروز عصر رفتم خانه خدا. بعنوان آخرين زيارت. «زيارت»؟ نه.خداحافظى. «خداحافظى»؟ آنهم با خدا؟ يا با خانهاش؟ وقتى كلمات را درجاشان به كار نبرى همين است ديگر... به هر صورت خواجهها داشتند جارومىكردند. خواجههاى سياهپوست سفيدپوش و كمر سبز بسته.
پاى شيرهاى آب زمزم همچنان شلوغ بود كه بود. پيرزنكى كنار پلكانايستاده بود و پسرش مىرفت از سر خود چاه كوزه كوزه آب مىآورد ومىريخت سر و دوشش. بعد به تنش. و همان از روى احرام و پيرزنك مىزدروى پستانهايش و سرش به آسمان بود و دعا مىكرد تا پسر با كوزه بعدىبرسد. بجاى او من بودم كه حظ مىكردم. دندان نداشت، وگرچه آهسته دعامىكرد و به زبانى كه نه مىشنيدم و نه مىفهميدم، اما مىشنيدم كه يك دنيارا دعا مىكند.