يكشنبه 30 فروردين


مكه


امروز صبح رفتم به ديدن قبر ابوطالب. بالاى «شعب عامر» كه دنباله‏قبرستان جديد مكه است. نه دره‏اى شمالى. و عجب به عمد همه چيز را خراب‏كرده‏اند و شكسته. آن بقيع، و اين هم اينجا. سنگ مرمرهاى تراش‏خورده وكتيبه‏دار، تكه پاره شده و اين‏ور و آن‏ور افتاده. و هيچ چيز و هيچ جا رانمى‏شود شناخت.
ديگر اينكه تا به حال سه بار مردهاى جوانى را ديده‏ام كه دست عروسهاشان‏در دست - در حدودى آنها را بغل كرده - طواف مى‏داده‏اند. يعنى حج و «ماه‏عسل»؟!
از روبندهاى زيبا و ريزنقش و گلدار يا نقره‏دوزى شده‏شان مى‏گويم كه‏عروس‏اند. يا از شدت حفاظت مردهاشان. دو سه بار هم زنهاى آبستن راديده‏ام. حسابى پا به ماه. و عين ديگران در حال طواف. بى هيچ ادايى و ياوحشتى. اما حجاج سخت مراعات مى‏كنند.


دوشنبه 31 فروردين
مكه


امروز صبح من هم افتادم به خريد. چنين بازارى هيجان خريد به آدم مى‏دهد.


همان روز - مكه


قرار است شش يا هفت راه بيفتيم بسمت عرفات، و از همين حالا چنان‏عرصاتى است توى اين اطاق كه نگو. همه جوش مى‏زنند و عجله مى‏كنند وبار مى‏بندند و باز مى‏كنند آخر مثلاً يادشان رفته احرام ببندند. به همديگر يادمى‏دهند كه كمربندها و هميان‏ها را چه‏جور بايد پوشيد كه مخفى بماند. وعجب شكى افتاده است ميانشان. در اينكه همه پولشان را ببرند يا قسمتيش‏را همين جا بگذارند. چون بار اصلى حجاج همين جا مى‏ماند. و فقطمختصرى مايحتاج منى و عرفات را براى دو سه روز براى خودمان‏برمى‏داريم.


سه شنبه اول ارديبهشت 9( 43 ذى‏حج)


و اما اين عرفات. يك بيابان است. جلگه مانندى از سه طرف ميان كوههامحصور. سر راه طائف. دشتى مرتفع حوضچه مانند و خنك‏تر از اطراف.
ديگر اينكه از همان اول صبح كشتار را شروع كرده بودند. بيشتر بدوها ويمنى‏ها. همان بغل چادرهايشان، لاشه‏اى را به تيركى آويخته - در حال‏پوست كندن، يا خالى كردن امعاء. همان كنار پرده چادر.