خسى در ميقات

 


جمعه 21 فروردين 1343
پنج و نيم صبح راه افتاديم - از مهرآباد و هشت و نيم اينجا بوديم. هفت و نيم‏به وقت محلى. دسته ما 85 نفر است. بيست سى تايى بازارى، پانزده تايى‏مازندرانى، پنج شش تا سيد و آخوند و مداح و روضه‏خوان و ده تايى‏دهاتى‏هاى اطراف اراك كه فقط تركى مى‏دانند. و بيست تا زن و از ما:خواهرم و شوهرش «جواد» و يكى ديگر از شوهر خواهرهايم «محدث» ودايى پدرم. خودمان دسته‏اى ميان جمع. حمله‏دارمان اهل محل است. ازمريدهاى بابام بوده. ديگران را من واداشتم با او برويم. سابق شيروانى‏كوب‏بود. جوابى به ارادتى كه روزگارى كسى به پدر ورزيده. و عمله حمله‏دارى‏خود يارو است، با پسرش و يك آشپز با وردستش. به اين ترتيب گمان‏نمى‏كنم چيزى كم داشته باشيم.
شنبه 22 فروردين 43
مدينه
هشت و نيم صبح وارد شديم. در مدتى كه توى اتوبوس به انتظار حركت ازجده نشسته بوديم مى‏ديدم كه چقدر حمال فراوان است. و در آباديهاى وسطراه چقدر فقير.
ديده مى‏شود كه براى حج هيچ نوع تشكيلاتى از قبل فراهم نيست. امر حج رارها كرده‏اند به درمانده‏ترين - بدوى‏ترين - تعليمات نديده‏ترين - و فقيرترين‏لايه‏هاى اجتماعى. الان از ظهر گذشته. اما هنوز از الباقى مسافرهاى دسته ماخبرى نيست. حمله‏دارمان مى‏گويد مأموران سعودى نمى‏گذارند هيچ‏اتوبوسى از ساعت نه صبح به بعد زير آفتاب حركت كند. بايد صبر كنند تاغروب آفتاب. اين هم خب ديگرى از نظم - اما بيشتر بخاطر اتوبوس‏ها كه‏زير آفتاب جوش مى‏آورند و كمپانى لطمه مى‏بيند.
اول شب در مسجدالنبى، پس از نماز مغرب گشتى مى‏زدم. زير رواق مسجدگله به گله كسى وعظ مى‏كرد. يكى سليس و بليغ در مناقب رسول مى‏گفت.ديگرى با ريخت هندى و به عربى نسبتاً فصيح چيزى مى‏گفت در حدودچرنديات «غرب‏زدگى» كه ديدم عجب! مطلب آنقدر عوامانه بوده است كه‏واعظى در مدينه طرحش كند و لابد هر روز! و با چه زبانى حماسى. ثناياى‏بالاييش پيش آمده بود و لب‏ها به هم نمى‏آمد. اما از ايمان مى‏گفت و ازاسلام و اينكه در اتحادش چه خطرى براى عالم غرب هست. يارو روابطسازنده و مصرف‏كننده را فهميده بود و براى مردم توضيح مى‏داد.