سفر نامه ناصرخسرو قباديانى
 

ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو قباديانى مروزى، در ذى ‏القعده سال394 هجرى قمرى در قباديان مرو متولد شد و در سال 481 هجرى قمرى دريمگان بدخشان بدرود حيات گفت.
ناصرخسرو پس از دوران كودكى تا چل و دو سالگى دبيرى است فاضل‏و برخوردار از منصب ديوانى و شغل دربارى. پايان نخستين دوره زندگى‏اين فاضل اديب، سفرى است از شهر مرو با شغل ديوانى، در ربيع‏الاول سال437 هجرى قمرى كه به پنج ده مروالرود و سپس به جوز جانان مى‏رود ويك ماه آنجا مى‏ماند، در شغل ديوانى و به كار آب. و هم در آنجاست كه‏شبى خوابى مى‏بيند كه او را براى وصول به حقيقت ترغيب به سفر قبله‏مى‏كنند و بامداد كه از خواب شبانگاهى برمى‏آيد عزم مى‏كند كه از خواب‏چهل ساله نيز برآيد. عزم سفر مكه مى‏كند. سفرى كه هفت سال به طول‏مى‏انجامد.
پس از بازگشت از اين سفر به ارشاد مى‏پردازد، تبعيد مى‏شود و آواره وبالاخره در سال 481 هجرى درمى‏گذرد.
سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شده به تبريز و اخلاط و ميافارقين و صيدا و صور و بالاخره به بيت‏المقدس مى‏انجامد و از آنجاست كه ناصرخسرو به‏مكه مى‏رود و سپس به مدينه و باز به قدس بازمى‏گردد و پس از گذر ازمصر دوباره به مكه بازمى‏گردد و شش ماه آنجا ماندگار مى‏شود.
و از راه دريا به ايران بازمى‏گردد و در روز سه‏شنبه بيست و ششم‏جمادى الاخر سال 444 پس از شش سال و هفت ماه و بيست و دو روز بارديگر به بلخ مى‏رسد.
حاصل اين سفر يادداشتهايى است نفيس و ارزنده كه روزانه از ديده‏ها وشنيده‏ها برداشته است. سفرنامه ناصرخسرو كتابى است از اطلاعات‏ذى‏قيمت از شناخت قسمتى از دنياى آباد اسلامى نيمه اول قرن پنجم هجرى‏با حالات و معتقدات و اعمال و رسوم و سنن مردم آن. در اين گزارش تنها به‏بخشهاى مربوط به مكه و مدينه توجه شده است.


سفرنامه ناصرخسرو
«چنين گويد ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو القباديانى المروزى،تجاوزاللَّه عنه كه من مردى دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال واعمال سلطانى و به كارهاى ديوانى مشغول بودم و مدتى در آن شغل‏مباشرت نموده، درميان اقران شهرتى يافته بودم.
در بيع‏الاخر سنه سبع و ثلاثين و اربع مائه، كه امير خراسان ابوسليمان‏جغرى بيك داود بن ميكال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل ديوانى، وبه پنج ديه مروالرود فرود آمدم، كه در آن روز قرآن رأس و مشترى بود -گويند كه هر حاجت كه در آن روز خواهند بارى تعالى و تقدس، روا كند - به‏گوشه‏اى رفتم و دو ركعت نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداى، تبارك وتعالى، مرا توانگرى حقيقى دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم يكى‏از ايشان شعرى پارسى مى‏خواند. مرا شعرى در خاطر آمد كه از وى‏درخواهم تا روايت كند، بر كاغذى نوشتم تا به وى دهم كه: اين شعر برخوان.هنوز بدو نداده بودم كه او همان شعر بعينه آغاز كرد. آن حال به فال نيك‏گرفتم و با خود گفتم: خداى تبارك و تعالى، حاجت مرا روا كرد.
پس از آنجا به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم، و شراب پوسته‏خوردمى پيغمبر(ص) مى‏فرمايد كه: «قولوا الحق ولو على انفسكم».
شبى در خواب ديدم كه يكى مرا گفتى: «چند خواهى خوردن از اين‏شراب كه خرد از مرد زايل كند، اگر بهوش باشى بهتر» من جواب گفتم كه:«حكما جز اين چيزى نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند». جواب داد: «دربيخودى و بيهوشى راحتى نباشد. حكيم نتوان گفت كسى را كه مردم را به‏بيهوشى رهنمون باشد، بلكه چيزى بايد طلبيد كه خرد و هوش را بيفزايد».گفتم كه: «من اين از كجا آرم». گفت: «جوينده يابنده باد» و پس سوى قبله‏اشارت كرد و ديگر سخن نگفت.
چون از خواب بيدار شدم آن حال تمام بر يادم بود، بر من كار كرد. با خودگفتم كه: «از خواب دوشين بيدار شدم، اكنون بايد كه از خواب چهل ساله نيزبيدار شوم». انديشيدم كه تا همه افعال و اعمال خود بدل نكنم فرج نيابم.
روز پنج‏شنبه ششم جمادى الاخرة سنه سبع و ثلاثين و اربع مائة - نيمه‏دى ماه پارسيان، سال بر چهارصد و چهارده يزدجرى - سروتن بشستم و به‏مسجد جامع شدم و نماز كردم و يارى خواستم از بارى، تبارك و تعالى، به‏گزاردن آنچه بر من واجب است، و دست بازداشتن از منهيات و ناشايست‏چنانكه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتم‏شب به ديه بارياب بودم و در آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرودشدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل كه به عهده من بود معاف خواستم و گفتم‏كه مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى كه بود جواب گفتم. و از دنياوى آنچه‏بود ترك كردم، مگر اندك ضرورى و بيست و سوم شعبان به عزم نيشابوربيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم، كه سى فرسنگ باشد، و از آنجا به‏نيشابور چهل فرسنگ است».(1)
ناصرخسرو در طى اين سفر چندين بار به مكه مى‏رود. بار اول ازبيت‏المقدس به مكه مى‏رود. خود او مى‏گويد:
«پس من از آنجا به بيت‏المقدس آمدم، و از بيت‏المقدس پياده با جمعى كه‏عزم سفر حجاز داشتند برفتم. دليل1 مردى جلد2 و پياده‏روى نيكو بود، او راابوبكر همدانى مى‏گفتند. نيمه ذى‏القعده سنه ثمان و ثلاثين و اربع مائة ازبيت‏المقدس برفتم. سه روز را به جايى رسيديم كه آن را عرعر مى‏گفتند و ازآنجا به منزل ديگر رسيديم و از آنجا به ده روز به مكه رسيديم و آن سال‏قافله از هيچ طرف نيامد كه طعام نمى‏يافت. پس به سكة العطارين فرودآمديم برابر باب النبى(ص). روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر3بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مكه بايستادم و به راه‏شام بازگشتم سوى بيت‏المقدس.
پنجم محرم سنة تسع و ثلاثين و اربع مائة هلاليه به قدس رسيديم. شرح‏مكه و حج اينجا ذكر نكردم، تا به حج آخرين بشرح بگويم».(2)