پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند
چهارشنبه 5 مهر 1391 9:39 AM
یه روز زنگ زدم به مامانم دیدم ای داااااد گوشیشو جا گذاشته تو خونه…
بابام گفت:کیه داره زنگ میزنه؟
گفتم:خودمم با مامان کار داشتم دیدم گوشیشو جا گذاشته
حالا شما گوشیه منو بگیر ببینم این سیریش کیه ۳ساعته داره زنگ میزنه با مامان ول کنم نیس
یه روز که مادرم اینا رفته بودن شهرستان و منم سپرده بودن به همسایمون یه سوتی دادم. رفتم در خونه همسایه به شوهرش گفتم مامانت خونس وای هنوزم منو که میبینه بهم میگه مامانت خونست وای منو میگی اااحالا از اون دوران یه ۲۰ سالی میگذرها
ی روز ساعت حدودای ۸صبح بودداشتم پیاده روی میکردم که خیلی تشنم شد.ی سوپری دیدم که به غیر از اون دیگه توی اون محله سوپری نبود.
هر چقدر زور زدم نتونستم در رو باز کنم اخرش هم اعصابم خرد شد و ی مشتی به در مغازه زدم.اما یهو دیدم در مغازه رو ی پسری که از خنده داشت میترکید باز کرد!!!!!
اون موقع فهمیدم در مشکل داشته و از داخل باز میشده!!سرم رو از خجالت اوردم پایین و با گردن کج ی بطری اب خریدم
یه بار خونه ی همسایه مون آتیش گرفته بود همه ی ما وحشت!!!کلی منتظر شدیم آتش نشانی نیومد داداشم رفت یه باردیگه زنگ زد و گفت آقا اینجا آتیش گرفته…آتش نشانیه سریع برگشت گفت:آخه کجا؟آدرس بدین چرا قطع میکنین؟؟
اونجا بود که فهمیدیم اولین نفر از همسایه ها که به آتش نشانی زنگ زده بود،گفته بوده اینجا آتیش گرفته و قطع کرده!!:))))))
بنده خدا فکر کرده آتش نشانی علم غیب داره یا انقدر پیشرفته ان که سریع محل و شناسایی میکنن…همسایه باحالیه ما داریما..:))))