پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ
پنج شنبه 16 شهریور 1391 4:12 AM
شهابالدين سهروردي شهابي در آسمان نوآوران فلسفي شيخ شهابالدين ابوالفتوح يحيي سهروردي، معروف به شيخ اشراق، شيخ شهيد و شيخ مقتول، چهره برجستهاي در حکمت، فلسفه و عرفان در فرهنگ ايران است. او در سال 549 هـ . ق در سهرورد زنجان ديده به جهان گشود. اولين آموختههاي او در سهرورد و سپس در مراغه نزد مجدالدين جيلي بود و در همانجا با فخررازي همدرس شد. او سپس به اصفهان رفت و نزد ظهيرالدين فارسي، علم و منطق را آموخت. در همين شهر بود که با افکار ابنسينا آشنا شد.
سهروردي سفرهايش را به آناتولي و از آنجا به حلب سوريه ادامه داد. در حلب، مَلِک ظاهر، پسر صلاحالدين ايوبي، شيفته شيخ شد و از او خواست که در آنجا اقامت گزيند. از آنرو، سهروردي درس و بحث خود را در مدرسه حلاويه آغاز کرد. در همين مدرسه بود که شاگرد وفادارش شمسالدين شهرزوري به او پيوست.
بعد از گذراندن سالياني در راه اعتلاي فرهنگ ايراني اسلامي، در 36 يا 38 سالگي بر اثر سوءظني به قتل رسيد. جنازه شيخ را در روز جمعه آخر ذيالحجه سال587 هـ . ق از زندان بيرون آوردند. بدين ترتيب، سهروردي نيز سرانجامي همچون سقراط يافت. مزار او در شهر حلب مشهور است.
برخي بر اين باورند که روش اشراقي را ابنسينا بنيان نهاده است؛ زيرا او در منطقالمشرقين و سه فصل آخر اشارات و تنبيهات به اين روش اشاره کرده است؛ ولي همه دوستداران فلسفه معتقدند سهروردي حکمت اشراق را به تکامل رسانده است. سهروردي نه تنها به نيروي عقل و قياس برهاني اکتفا نميکند، بلکه سير و سلوک قلبي را نيز لازمه اين راه ميداند.
اين حکيم ايراني از دو جنبه ديگر نيز برجسته است:
1. وي آموزههاي بلند اسلامي را با انديشه ناب فهلويون ايراني درآميخت و همگوني ايراني ـ اسلامي را به نمايش گذاشت. اگر فردوسي، زبان ايراني را در شاهنامه تجلي داد، شيخ اشراق، انديشه ايراني را در آثارش متبلور ساخت.
2. دومين ويژگي سهروردي به اذعان فلاسفه معاصر، شجاعت او در نگارش آثار به زبان فارسي است. شايد به سبب همين نگاه ويژه او به تفكر و زبان ايراني بود که عدهاي تنگنظر، او را به شُعوبيگري (مليگرايي ايراني) متهم کردند.
شيخ اشراق کتاب عقل سرخ خود را چنين آغاز ميکند:
ستايش: «حمد باد، مَلکي را که مُلک هر دو جهان در تصرف اوست. بُودِ هر که بُود، از بُودِ او بُوَد و هستي هر که هست، از هستي اوست. بودنِ هر که باشد، از بودنِ او باشد. هُوالاوَّلُ و الآخِرُ و الظاهِرُ و الباطِنُ و هُو بِکُلِ شيءٍ بَصير.
و صلوات و تحيات بر فرستادگان او به خلق، خصوصاً بر محمد مختار که نبوت را ختم بدو کردند و بر صحابه و علماء دين رضوان الله عليهم اجمعين».
سهروردي در طليعه کتاب آواز پر جبرئيل چنين آورده است:
ستايش: «تقديس بينهايت، حضرت قيوميت را سزاوار است لاغير؛ و تسبيح بيقصا جناب کبريا را شايسته است بيشرکت. سپاس باد قدوسي را که اويي هر که او را خواند، حاصلش اويي او از اوست و بود هر چه شايد که بُوَد، از بودِ او بُوَد. و درود و آفرين بر روان خواجهاي باد که پرتو نور طهارت او به خافقين بتافت و شعاع شرع او را لمعان، به مشارق و مغارب برسيد و بر اصحاب و انصار او».
بدترين دوره؛ دوره نبود نوآوري
از ديدگاه شيخ اشراق، جامعهاي که در نوآوري و شکوفايي نباشد، بدترين دوره زماني خود را ميگذراند. وي نوآوري علمي را در سايه تعامل آن با دين و اشراقات الهي ميداند تا به اين ترتيب، علم و دين در سايه هم به شکوفايي دست يابند. خود او نيز به حق در عين نوآوريهايي که داشته، همواره علم را به همکراني کشف و شهود فراخوانده است. وي در كتاب حكمة الاشراق در اين زمينه ميگويد:
حكمت: «بدترين قرنها، قرني است که در آن بساط اجتهاد و رياضت درنورديده باشد و سِير انديشهها و تکامل آنها منقطع گردد و درهاي مکاشفات بسته و راههاي مشاهدات مسدود گردد».
شرح زندگي يك سختکوش
ياقوت حموي درباره سهروردي مينويسد:
نكته: «شهابالدين ابوالفتوح سهروردي، فقيه اصولي و اديب و شاعر و حکيم و ذوفنون، در مناظره بس توانا بود، چنانكه با هر که مناظره ميکرد بر او غالب ميشد و مُجابش ميساخت. در مراغه، از شيخ امام مجدالدين جيلي، فقيه و اصولي و متکلم، علم آموخت و مدتي ملازم او بود. سپس به سير و سفر در بلاد پرداخت. در ماردين، شيخ فخرالدين مارديني را ديد و به صحبت او در آمد. شيخ فخرالدين بر شهابالدين فراوان ثنا ميگفت و ميگفت تا بودهام همانند او نديدهام، ولي به سب تندي گفتار و تهور در بيان عقايد، بر جان او ميترسم.
شهابالدين به حلب رَخت کشيد و در زمانِ الظاهر غازي بن ايوب، به سال 579 هـ . ق بدان شهر وارد شد و در مدرسه حلاويه فرود آمد و به حلقه درس شيخ آنجا، شريف افتخارالدين در آمد و با فقهايي که شاگردان او بودند به بحث پرداخت. در چند مسئله با آنان مناظره کرد و پيروز گرديد. شيخ افتخارالدين، مقام و مرتبت علمي او را بشناخت و او را به خود نزديک ساخت. از اين زمان، زبان فُقَها به بدگويي در حق او دراز شد. ملکْ الظاهر او را فرا خواند و مجلسي از فقها و متکلمين بر پا ساخت. با او مباحثه و مناظره کردند و در برابر حجتها و ادله و براهين او منکوب شدند. ملکْالظاهر را از او خوش آمد و او را مقرب خود ساخت و از خواص خود گردانيد. اين امر خشم و کينه شکستخوردگان در مناظره را برانگيخت و به الحاد متهمش کردند و زنديقش خواندند. و اين اتهام به ملکالناصر صلاحالدين نوشتند و او را از فساد عقيده فرزندش در اثر مصاحبت با سهروردي بر حذر داشتند وگفتند اگر او را زنده بگذارد، بسا اعتقادات مردم را نيز فاسد کند. صلاحالدين به پسرش نوشت که بايد شهابالدين را بکشد و در اين اقدام تأکيد بسيار نمود. فقهاي حلب به قتل او فتوا دادند. اين خبر به شهاب الدين رسيد. از الظاهر خواست که او را در مکاني حبس کند و از خوردن و آشاميدن باز دارد تا بميرد. و گويند که الظاهر فرمان داد او را در زندان خفه کنند. پس در سال 587 هـ .ق او را خفه کردند. در اين هنگام به چهل سالگي نزديک شده بود.
گويند که الظاهر از کرده پشيمان شد و آن فقهايي را که به قتل او فتوا داده بودند، بگرفت و در بند کشيد و منکوب نمود و از جماعتي از ايشان اموال بسيار مصادره کرد».
شيخ شهيد از دوران کودکي در جستوجوي حقيقت بود. آن روز که در سهرورد همسنهاي خود را ديد که به مکتب ميروند، آتش حقيقتجويي در وجود او ناگهان شعله کشيد:
گفتوگو: «در طفوليت بر سر کويي، چنانکه عادت کودکان باشد بازي ميکردم. کودکي چند را ديدم که جمع ميآمدند. مرا جمعيت ايشان شگفت آمد. پيش رفتم، پرسيدم که کجا ميرويد؟ گفتند: به مکتب از بهر تحصيل علم. گفتم: علم چه باشد؟ گفتند: ما جواب ندانيم. از استاد ما بايد پرسيدن. اين گفتند و از من در گذشتند. بعد از زماني با خود گفتم: گويي علم چه باشد؟ چرا من با ايشان پيش استاد نرفتم و از او علم نياموختم؟ در پي ايشان رفتم، ايشان را نيافتم. اما شيخي را ديدم در صحرايي ايستاده، در پيش رفتم و سلام کردم. جواب داد و هرچه بر حسن لطف تعلق داشت، با من در پيش آورد.
من گفتم: جماعتي کودکان را ديدم که به مکتب ميرفتند. من از ايشان پرسيدم که غرض رفتن به مکتب چه باشد؟ گفتند: از استاد ما بايد پرسيدن. من آن زمان غافل شدم، ايشان از من درگذشتند. بعد از حضور ايشان، مرا نيز هوس[علم آموزي] برخاست. در پي ايشان برفتم، در ايشان را نيافتم. اکنون هم در پي ايشان ميگردم. اگر هيچ از ايشان خبري داري و از استاد ايشان، مرا آگاهي ده! شيخ گفت: استاد ايشان منم. گفتم: بايد از علم مرا چيزي بياموزي. لوحي پيش من آورد و الفبايي بر آن نبشته بود، در من آموخت. گفت: امروز به اين قدر اختصار کن... من به خانه رفتم و تا روز ديگر تکرار الفباي ميکردم. دو روز ديگر به خدمتش رسيدم که مرا درسي ديگر گفت. پس چنان شد که روزي ده بار ميرفتم و هر بار چيزي ميآموختم. چنان شد که خود يک زمان از خدمت شيخ خالي نميبودم و بسيار علم تحصيل ميکردم».
سهروردي براي تحصيل، مسافرت به شهرها را آغازيد. او به مراغه، اصفهان و... مسافرت نمود.
نكته: «در صِغَرِ سن، به طلب حکمت، مسافرت گزيد تا به مراغه رسيد و در آنجا در خدمت مجدالدين جيلي به تحصيل مشغول گشت و از آنجا به اصفهان توجه نمود و به من چنين رسيد که او «بصائر» ابن سهلان ساوي را نزد ظهير فارسي خواند. و الله اعلم.
و از کتب او چنان مفهوم ميشود که در بصائر فکر بسيار کرده است. به اطراف و نواهي متعدده، بسيار سفر نمود و در اين اثنا با جماعت صوفيه نيز ملاقات کرد و صحبت داشت و از ايشان استفادهها نمود... به رياضت و خلوات و افکار به جانب نفس خود متوجه و مشغول گشت تا آنکه رسيد به نهايت سِرّ و غايت مقامات حکما. و اين مجملي بود از احوال شيخ در حکمت ذوقي و بحثي».
شرح آثار و مکتوبات
آثار سهروردي را ميتوان به چهار بخش کلي تقسيم کرد:
1. کتابهاي فلسفي که به زبان عربي است: تلويحات، المقاومات، مطارحات و حکمةالاشراق از اين جملهاند.
2. رسالههاي عرفاني که به زبان پارسي و عربي است: عقل سرخ، آواز پر جبرئيل، صفير سيمرغ و لغت موران به پارسي؛ و هياکل النور وکلمه التصوف به عربي.
3. ترجمهها و شروحي که او بر کتب پيشينيان، قرآن و احاديث نوشته است. ترجمه فارسي رسالة الطير ابنسينا و شرحي بر اشارات و تنبيهات ابنسينا و نيز تفاسيري بر چند سوره قرآن کريم از اين گونهاند.
4. دعاها و مناجاتنامههايي که به زبان عربي است و...
شرح تمثيلي يک زندگي روحاني
شيخ شهابالدين سهروردي در کتاب عقل سرخ، در قالب داستاني، به شکل تمثيلي، قصه ملاقات خود با حضرت خضر(ع) را به تصوير ميکشد که جناب خضر به شيخ از عجايب هفتگانه خبر ميدهد که هفتمين آن، چشمه زندگاني است.
گفتوگو: «گفتم: اي پير! چشمه زندگاني کجاست؟
گفت: در ظلمات. اگر آن ميطلبي، خضروار، پاي افراز در پاي کن و راه توکل پيش گير تا به ظلمات رسي.
گفتم: راه از کدام جانب است؟
گفت: از هر طرف که روي. اگر راه روي، راه بَري.
گفتم: نشان ظلمات چيست؟
گفت: سياهي، و تو خود در ظلماتي، اما تو نميداني. آن کس که اين راه رود، چون خود را در تاريکي بيند، بداند که پيش از آن هم در تاريکي بوده است و هرگز روشنايي به چشم نديده. پس اولين قدم در راه روان، اين است و از اينجا ممکن بود که ترقي کند. اکنون اگر کسي بدين مقام برسد، از اينجا تواند بُوَد که پيش رود».
توصيههاي حکيم
سهروردي بر ضرورت مداواي بيماريهاي روحي تأكيد دارد و اين نوع بيماريها را حجاب ميشمارد.
تمثيل: «هر بيگانهاي که بدانست [که] دل او بينا نيست، تواند بود که بينا شود و مثال وي چون مثال رنجوري بُود که وي را رنج سرسام باشد. رنجور تا به اين رنج اسير است، از خود و رنج خود خبر نميدارد؛ زيرا که رنج سرسام بر دماغ افتد و دماغ را ضعيف کند. و قوّت دريافت بيشتر از دماغ بود. چون دماغ متغير گشت، رنجور بيخبر باشد. آنگه به خويشتن آيد و بداند که رنجور است که رنج، روي به صحت نهاده باشد... بيمارِ تن را و بيمار دل را به طبيب بايد رفتن. طبيب،رنجِ تن بيمار را شربتها فرمايد که بر اخلاط تعلق دارد و درد دلِ بيمار را شربتها فرمايد که به معني تعلق دارد».
سهروردي درباره افراد کوردلي که حقيقت را نميبينند و ديگران را متهم به کوردلي ميکنند، چنين حکايت کرده است:
حكايت: «در صحرا، کِرمي است. آن کرم به روز از سوراخ بيرون نيايد الّا به شب. و در آن کرم، آن خاصيت است که چون نَفَس بزند، از دهان او روشنايي پديد آيد، همچون درفشيدن آتش از ميان آهن و سنگ. پس کرم در صحرا به آن روشنايي تفرج کند و قوت خود به دست آورد. آن کرم را پرسيدند: که تو چرا به روز در صحرا نگردي؟
گفت: مرا خود از نَفَس خود روشني هست؛ چرا بايد زير مِنَّت آفتاب رفتن و به روشنايي نور او جهان ديدن؟
بيچاره، تنگ حوصله است، خود نميداند که آن روشناييِ نَفَس وي هم از آفتاب است».
سهروردي در قالب حکايتي زيبا، نتيجه علاقه به دنيا را چنين گوشزد ميكند:
حكايت: «در حکايت است که وقتي منعمي بود مالي وافر داشت، وي را آرزوي آن افتاد که سرايي سازد هرچه بيتکلفتر. از اطراف صنعتگران را بفرمود آوردن؛ از جنس تعهد با ايشان هيچ باقي نگذاشت. ايشان نيز لايقِ مزد خويش کار کردند، بنيادي بنهادند و اساسي پديد آوردند.
چون عمارت نيم پرداخت گشت، چنان آمد که از شهرها به تماشاي آن رفتندي. ديوارهاي عالي برافراشتند و نقشهاي زيبا در آن بنگاشتند. سقفش رشکِ کارنامه ماني بود و رواقش بيجفتتر از تاق کسرا.
سراي، هنوز ناپرداخته، صاحب سراي، رنجور گشت و دردي که امکان درمان نداشت، روي به او نمود و کار به مقامي رسيد که در نُزع افتاد. ملکالموت به بالين او آمد. خواجه، کار دريافت. ملکالموت را گفت: هيچ ممکن بُوَد که مرا چندان امان دهي که اين سراي را تمام برسانم؟ که مرا در اين همه عالم، [فقط] اين آرزوست.
ملکالموت گفت: اين خود ممکن نبود؛ اما گمان کن که چندان مهلت يافتي که سراي به اتمام رسانيدي وجان تسليم کردي، تو را حسرت سراي آنگه بيشتر بود؛ زيرا که رنج در آنجا تو بردهاي و ديگران را جاي تَعَيُّش بودي».
از ديدگاه سهروردي، آزادي آنگاه براي انسان حاصل ميشود که به دنيا تعلق خاطر نداشته باشد. هر قدر اين تعلق کمتر باشد، به همان اندازه آزادي انسان فزونتر خواهد بود.
حكايت: «در حکايت است که وقتي بازرگاني بود و نعمت بيکران داشت. خواجه خواست که در کشتي نشيند و به حکم تجارت از آن شهر که بود، به شهري ديگر رود. چون به دريا رسيد، آن همه نعمت که داشت در کشتي نهاد و او نيز در نشست. ملاحان کشتي را بر روي آب، روان کردند. چون کشتي به دريا رسيد، باد مخالف بر آمد و کشتي را در غرقاب انداخت.
ملاحان آن گهرها در قعر دريا انداختند و چنانکه قاعده ايشان بود، بازرگانان را خوف مينمودند و بر ايشان تَحَکُّم ميکردند. اين بازرگان پرمايه، عاجز فرو ماند. هر لحظه، وهمي و هر دم، انديشهاي. و به هيچ صفت آن غم را تحمل نميتوانست کردن. گاهي غم مال بود، گاهي غم سَر. نه روي ستيز بود، نه پاي گريز. حال به جايي رسيد که از جان عاجز گشت و زندگاني بر وي تلخ گشت و لذت مال در دل وي نماند.
عاقبت، آن باد بنشست و کشتي روانه شد و به ساحل رسيدند. بازرگان چون خود را بر کنار دريا بديد، دست کرد و هرچه داشت از مال خود به آب انداخت. مردمان وي را گفتند: که مگر ديوانه گشتهاي و اگر نه، اين حرکت بر قرار نيست. در مقام خود که با غوطه، اسير بودي و بيم سَر بود، از اين هيچ نکردي. اکنون که جاي امن پديد آمد، اين حرکت كردن بر چيست؟
بازرگان گفت: در آن زمان اگر مال در آب انداختمي و[يا] اگر نه، هيچ تفاوتي نکردي. از بهر آنکه اگر کشتي به سلامت جستي، هم مال و هم سر از دريا در آمدي. و اگر غرقه شدي، نه مال جستي نه سر، پس تفاوت نبودي.
اما اکنون که به کنار رسيدهام... چون به آسايش رسيدم، پندارم که خود به آسايش آمدهام. اکنون با خود ميانديشم که به اين زودي رنج فراموش کردمي، اين همه عذاب فراموش کردمي و مدتي ديگر رنج [ي که کشيدم] کهنتر شدي، هيچ بر خاطر نماندي. و اگر در مال خود، سود وافر ديدمي از حرص دنيا نبادا که باز در کشتي نشستمي و همان محنت [دوباره] پيش آمدي و اين بار [به خلاف بار اول] هلاک بودي... ناني با عافيت، بهتر از گنج و پادشاهي».
از ديدگاه سهروردي، حواس انسان تنها در همين حواس ظاهري خلاصه نميشود، بلکه حواس ادراکات انساني، فراتر از اينهاست که بدان «حواس باطني» گويند:
حكايت: «روزي، با جماعت صوفيان، در خانقاهي نشسته بودم. هر کس از مقامات شيخِ خويش، فصلي ميپرداخت. چون نوبت به من رسيد، گفتم: وقتي در خدمت شيخ نشسته بودم شيخ را گفتم:... چون ديده گشاده شود، بيننده چه بيند؟
شيخ گفت: چون ديده اندروني گشاده شود، ديده ظاهر بر هم بايد نهادن و لب بر هم بستن. و اين پنج حس ظاهر را دست کوتاه بايد کردن و حواس باطن را بر کار بايد انداختن تا اين بيمار، چيز اگر گيرد، به دست باطن گيرد و اگر بيند، به چشم باطن بيند و اگر شنود، به گوش باطن شنود و اگر بويد، به شم باطن بويد و ذوق وي از خلق جان باشد.
چون اين معنا حاصل آيد، پيوسته مطالعه سرّ آسمانها کند و از عالم غيب هر زمان آگاهانيده شود... از آن چيزها که در نظر وي آرند، حکايت نتوان کرد؛ الّا که به ذوق خود همان را توان دانستن. و اين عالَم، کم کسي را ميسّر شود».
گاه دشمن درصدد ضربه زدن و آسيبرساني برميآيد که به خواست و اراده خدا و از روي کج فهمي خود، به فرد خيري فراوان ميرسد. تهديدها و تحريمها عليه جمهوري اسلامي ايراني نيز از اينگونه قصههاست که موجب تعالي و شکوفايي کشور شده است:
حكايت: «وقتي خفاشي چند را با حِربا خصومت افتاد و مُکاوِحَت ميان ايشان سخت گشت و مشاجرت از حد برفت، خفافيش اتفاق کردند که چون غَسَقِ شب در مُقَعَّر فلک مستطير شود و رئيس ستارگان در حظيره افول هوا کند، ايشان جمع شوند و قصد حربا کنند و بر سبيل حِراب حربا را اسير گردانند... . چون وقت فرصت به آخر رسيد، به در آمدند و حرباي مسکين را به تعاون و تعاضد، يکديگر را در کاشانه اِدبارِ خود کشيدند و آن شب محبوس بداشتند.
بامداد گفتند: اين حربا را طريق تعذيب چيست؟
همه اتفاق کردند بر قتل او، پس تدبير کردند با يکديگر بر کيفيت قتل. رأيشان بر آن قرار گرفت که هيچ تعذيب بَتَر از مشاهدت آفتاب نيست. البته هيچ عذابي بتر از مجاورت آفتاب ندانستند. [زيرا] قياس بر حال خويش کردند و او را به مطالعت آفتاب تهديد کردند.
حربا از خداي خود اين ميخواست و خود آرزوي اين نوع قتل ميکرد. چون آفتاب برآمد، او را از خانه نَحُوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب مُعَذّب شود.
تعذيب احياي او بود. «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ ... يُرْزَقُونَ»، (فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ) اگر بدانستندي که در حق حِربا به آن تعذيب، چه احسان کردهاند... همانا که در غضب بمردندي»