دانلود رایگان کتاب داستان گرداب
جمعه 27 مرداد 1391 12:16 PM
قسمتی از متن کتاب:
همایون با خودش زیر لب میگفت :” آیا راست است ؟ … آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مرده دیگر، میان خاک سرد نمناک خوابیده … کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفنه غمگین مانند امروز را … آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد! او که آنقدر خندان بود و حرف های بامزه میزد.