ابراهیم برای آخرین بار به سراغ آزر میرود٬ شایدکه در این آخرین ابلاغ٬ قلبش از این همه قساوت درآید و خلوص ابراهیم در او اثر کند٬ اما افسوس! دلی که شوره زار شد هیچ بذری در آن شکوفا نمی شود.
حرفه اش را نگاه کن : 
بت می سازد و می فروشد. راستی! چه خدایان خوبی٬ منبع درآمد هم می شوند!!
و چرا ازر از آنها دست بردارد؟ هم٬ عقیده است٬ هم پول٬ هم اعتبارآور! 
هم جیبمان را پر کند٬ هم اعتبارمان را بالا ببرد!
 "

(برگزیده ای از کتاب شب شکن-مثنوی درمانی)