یک یاد؛ یادگاری تمام عمر رفته بود

یک ساعت ایستگاه تمام دقایق شده بود

ویک مرد پاسبان دلِ تمام خستگان

اما من در این روایت

خودم را در زیر وبم تمام آوازها جستجو میکنم

واین گم شدنم را

به نام نامی زندگی صدا میزنم

وهی زندگی میکنم

ومدام میگردم

تا که شاید خویشتن گم شده خویش را

در باغچه اکنون بیابم

وبچینم میوه دیر رس باغ آرزوهای خام جوانی را

اما میدانم

نه او میرسد نه من میرسم

به فرصت رسیدن با هم بودنمان