دوستم تعریف می کرد:

دست دوستم يه گوشي ايفون ديدم حسوديم شد اومدم خونه به مامانم گغتم من يه apple ميخوام؟
مامان یه لبخند مرموزی زد و رفت!
شب كه بابام اومد دستش يه پلاستيك سيبه! ميگه تو فك كردي من و مامانت انگليسي بلد نيستيم !!