دوستم تعریف می کرد:


سوار تاکسی بودم. یه خانمی کنارم نشسته بود. در تمام طول راه هی تو آینه واسه راننده چشم و ابرو می اومد. هی به خودم

گفتم یه چیزی بهش بگما!!!!


همون موقع اومد پیاده بشه. راننده با خنده گفت: خانم کرایه؟


یه نازی کرد و گفت: منم کرایه بدم؟


راننده گفت: نه خانومی مهمون ما باش!!!


با چشمای از حدقه در اومده به راننده زل زده بودم.


که از تو آینه به من گفتـــــ: خانوممه. رسوندمش دم مدرسه پسرم