سال دوم هنرستان بودم توی کارگاه بود کف کارگاهمون سیمانی بود من برداشتم یه ذره بنزیم ریختم کف سالون معلمامون اومدن یکیشون گفت اینجا چرا خیسه خلاصه ما بهونه آوردی آب ریخته این بنده خدا به حرف ما اطمینان کرد خواست بره سمت یه ماشین اومد از ائنجا رد بشه که سر خردو رفت هوا