خودم  چیزی یادم نمی یاد ولی یادم که یه معلمی داشتیم که خدارو شکر باز نشست شد جرات نمیکردیم سر کلاس نفس بکشیم .

کلی درس می خوندیم اما وقتی پای تخته می رفتیم از ترسمون چیزی یادمون نمی اومد و همیشه میگفت میز منو بالای سکو بزارید ما هم یه روزی دوتا پایه میزرو دقیقا کنار لبه ی سکو گذاشتیم بعد از چند دقیقه که معلممون نشست میز افتاد و از ترس رنگش مثل گچ سفید شد کلی حال کردیم ولی جرات نکردیم بخندیم.

 

ما هم همچین کاری کردیم و مقل شما نتونستیم بخندیم..اما به جاش از کلاس اخراج شدم