جلو آينه مي‌ايستد. صورتي خوش رنگي را براي لبانش انتخاب مي‌كند. با رنگ پوست صورت و گونه‌هايش هم‌خواني زيبايي دارد و يك شال صورتي...

قطره‌هاي باران مي‌بارد. دلش نمي‌آيد، چترش را باز كند، دوست دارد در خلوت كوچه و چه را كه نه در شلوغي‌هاي خيابان اندكي در نم باران غوطه بخورد و آن‌قدر باران مي‌بارد و او غوطه مي‌خورد در باران كه ديگر اثري از صورتي نمي‌ماند.

روي يك نيمكت مي‌نشيند، آفتاب پشت پلك‌هاي خيسش را نوازش مي‌كند. آينه‌اش را در مي‌آورد، نگاهي به صورتش مي‌اندازد و با خود مي‌گويد:

سادگي چه قدر زيباست...