گفتم ... گفتی...

گفتم:چگونه می توانم امیدوار باشم در حالی که در بند نا امیدی اسیرم؟

گفتی:عشق شورانگیزترین امید است،عاشق باش!

گفتم:مرا به هرسو می کشد آرزوهای دور و دراز دست نیافتنی.

گفتی:عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش!

گفتم:چون درختی در کویر، پوسیده است ریشه ام.

گفتی:حتی درخت ها با معجزه عشق شکوفه باران می شوند،پس عاشق باش.

گفتم:زندگی نمی کنم فقط زنده ام.

گفتی:اگر عشق نباشد زندگی،زندگی نیست بلکه چیزی است شبیه زندگی،عاشق باش.

گفتم:خوشبختی را در کجا جستجو کنم، در ناکجاآباد؟

گفتی:خوشبختی جایی است که عشق جلوتر آنجا منتظر است،عاشق باش!!!