من هستم، و
درخت هست، و
خدا.
طرحی میکشم از راز نگاهت
روی درخت خشکیده
که زخم های تنش
یادگار بی برگی زمستان است.
 
درخت، شکوفه می کند.
خدا، لبخند می زند.
و من،
تازه،
عاشق می شوم.