فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه ای برای رضای خدا بمن بده ، فقیرم وچیزی ندارم .هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانه خراب و به درد نخوری  را به فقیر داد ، فقیر نگاهی به هندوانه کرد دید که اصلا نمیتوان آنرا طعام کرد .
 مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد  وگفت اکنون به اندازه پولم به من هندوانه ای بفروش . هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد وبه مرد فقیر داد ،

فقیر هردو هندوانه را روبه آسمان گرفت وگفت خداوندا بندگانت را ببین :
 این هندوانه خراب را بخاطر تو داده ،
و این هندوانه خوب را بخاطر پول !!!