وقتی حالم خوش نیست

کوه می شوم
ببینم
رودخانه چطور می تواند
این همه آرام باشد ؟
 
چطور می تواند از میان سنگهای بزرگ عبور کند
با اینکه می فهمد
گاهی
ماهی های کوچکش
میان صخره های بزرگ جا می مانند
با این که می فهمد
هر چقدر جلوتر می رود
تنهاتر می شود ..
 
رودخانه ! رودخانه !
دوستت دارم و می خواهم
این بار با دامن آبی ام
نقش تو را بازی کنم ...
سلام....روزگارتان مخملی...