قاصدک تو مشتم بود .

یادم افتاد بهم گفته بودند :اگر قاصدک دیدی

بگیرش

یه آرزو بکن .

گفته بودند : قاصدک آرزوها رو میبره پیش خدا تا برآورده بشه .

قاصدک تو دستام داشت خراب می شد .

یه آرزو کردم .

آرزوم تو بودی .

فوتش کردم تو آسمون .

نمی دونم چند وقت گذشت .

ولی آرزوم برآورده نشد .

امروز هم یه قاصدک تو مشتمه .

همه اون حرفا هم یادمه ...

همون آرزو ...     

همون خواسته ...

اما من دیگه باور نمی کنم .

قاصدک رو فرستادم رو هوا       

بدون هیچ آرزویی .