پاسخ به:هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
دوشنبه 14 اسفند 1391 8:31 PM
سلام به دوستای گلم. ممنون که به فکر من هستین. من الان خوب خوبم صادق جان جشن تولد رو راه بندازین که من کیک میخوام زود. سلامت جان واسه تو هم دارم به خانوم معلم میگم ادبت کنه که حسودی نکنی.
وااااااااااااااااااااا این چه مدل دلداری دادنه بچه ی به این با ادبی چرا پای خانم معلم رو میکشی وسط اصلا به من میاد حسادت نگاه کن واقعا میاد بهم چی فک کردین در مورد من؟چرا اینجا همه با من بدن چرا صادق میخواد سر به تنم نباشه چرا معلم هی تکلیف و جریمه برام مینویسه چرا رضا به من میگه حسود چرا کم کم دارم دچار یاس فلسفی میشم هیییییییییییی روزگار
منم من سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
سلامم را نمیخواهند پاسخ گفت که سرها در گریبان است وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
فک کنم شاعر هم حال منو داشت
واسه اینه که مبصری.خودت خواستی مبصر بمونی.من هر چی خواستم جلوتو بگیرم فکر کردی من واسه خودم میگم.
حالا بچش تا بفهمی مبصر بودن چقدر سخته.باید احساس مسئولیت کنی،باید وایسی دم در تا خانوم معلم اومد بگی:برپــــــــــــــــــا،باید تکالیف بقیه بچه ها رو به جون بخری،باید قسمت خوبای تخته رو پر کنی ولی قسمت بدا رو خالی نگه داری،باید اینقدر دلت واسه همکلاسیهات بسوزه که هیچی از خوراکی هاتو خودت نخوری همشو بین بچه ها تقسیم کنی،باید وایسی دم در کلاس تا آقای مدیر اومد بگی،تو دعوا های کلاس بپری وسط هر چی مشت و لگد هست رو بخوری که مبادا همکلاسیت اوخ شه،باید وقتی تولد همکلاسیته سریع یه کادو درست و حسابی واسش بخری پست کنی واسش،تازه باید آشغالا رو ساعت 9 شب ببری دم در خونه بذاری،و... که بدلیل کمبود وقت و حال،از گفتنش معذورم.
آشغال دم در گذاشتن رو کجای دلم بذارم این ورش یا اون ورش