پاسخ به:شهدای شهرم
شنبه 6 خرداد 1391 9:33 PMهمچو مراد
برای عملیات فتح المبین آماده می شدیم و محل اسکان ما در پادگان دو کوهه بود. هر روز بعد از اجرای مراسم صبحگاهی برادران بسیجی در قالب دسته و گروه های نظامی به ورزش می پرداختند. و در حالی که پرچم سه رنگ ایران را در جلو خود داشتند شعارهای حماسی سر می دادند و سرود می خواندند. هر چند گاهی یکی از وسط جمعیت بانگ بر می آورد «کی» خسته است، بلافاصله از لابه لای نفس ها فریاد می زدند «دشمن» و سلام و صلوات، طراوت بخش قالب های پاک بود. بعد از مراسم ورزش و صرف صبحانه مشغول کلاس های آموزش و تمرینات نظامی می شدیم و بخشی از شب را به تمرینات و تاکتیکهای شبانه می پرداختیم گاهی اوقات که احساس خستگی می کردیم سخنان سید به ما نیرویی تازه می بخشید. در یکی از این روزها ما را جمع کرد و از امام می گفت از صفا و صمیمتش، اخلاص و پاکیش، عشق به خدا و عرفانش، تعبد و تجهدش، سخن گفتن و نصایحش و نگاه مهربانش و صبرش. او آن گونه از صفات نیکو و پسندیده رهبر فرزانه انقلاب توضیح می داد که گویی عمری با آن عارف وارسته زندگی کرده است. آن قدر به امام ابراز علاقه می کرد که قطرات اشک از گوشه چشم هایش سرازیر می شد و با ادامه حرف هایش آن چنان حالات بچه ها تغییر می کرد که بعضی در اشک ریختن همدم او می شدند. در پایان سخنانش می گفت:اگر ما خود را سرباز امام می دانیم باید در لحظه لحظه ی زندگی و در رفتار و گفتارمان بر آن بزرگوار اقتدا کنیم.
راوی: رضا نجیب پور