پاسخ به:خاطرات طنز جبهه
جمعه 16 مهر 1389 3:44 PM
اما کاش پایم قلم می شدو به خانه نمی رفتم.سوز وگداز از مادر و همسرم یک طرف ،پسر کوچکم که مثل کنه چسپید بهم که مرا هم به جبهه ببر یک طرف.
مانده بودممعطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم واز سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم.
تقصیر خودم بود .هر بار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان وصفای جبهه شده بودند،چه رسد به یک بچه ده ،یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر!را در بیاورد واو را روانه بغدادا ویرانه اش کند.آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ هی باد مانندش به سر و صورتم چسپاند وآبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد وراضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش.کفش وکلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه.شور و حالش یک طرف ،کنجکاوی کودکانه اش یک طرف دیگر.از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید
- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟
- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟
متوجه منظورش نشدم:
-پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟
ایکی ثانیه فهمیدم منظورش چیه؛کم نیاوردم وگفتم: ((بابا جان اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته ! ، فهمیدی؟))