پاسخ به:خاطرات طنز جبهه
جمعه 16 مهر 1389 2:51 PM یکی فریاد زد :
یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور چرخید و دور زد و یک راست آمد طرف ما . هر کسی به سویی دوید . آماده شدیم که تانک را بزنیم .
. فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود . همه ، اسلحه ها را آماده کردیم .
احمد ، از بچه های نترس و شجاع ما بود . سرش را از داخل تانک بیرون آورد ، می خندید .
داد زدم : احمد !
:
بیچاره پیرمرد تازه وارد بود. میدانست بچهها برای هر كاری آیه یا حدیثی میخوانند. وقتی داشت غذا تقسیم میكرد، گفت: «بچهها من معنی عربیش را بلد نیستم، اما خود قرآن میگوید: بچهها با هم زدند زیر خنده، پیردمرد گفت: «مگه غلط خواندم» یكی از بچهها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الایمان. یعنی «هركس سهم خودش را فقط بگیرد» و باز خندهی بچهها بود كه مثل توپ در فضای چادر میتركید.