پروردگارا...
به من که در دوردست ها به حال خود گریه میکنم نظری بینداز
به من که هر لحظه از روز های خدا را به انتظار غروب آفتاب هستی بر لب دریا مینشینم تا شاید دستی از دریا مرا به کام مرگ کشد
به من که تنها زاده شدم تنها هستم و تنها خواهم مُرد تو دیگر مرا تنها مگذار
به من که فقط به الله اعتماد کردم و میکنم و خواهم کرد به امید این که الله هم به من اعتماد کند
به من که از انسان ها جدا شدم تو دیگر از من جدا نشو
به من که از نبود نورِ عشق در ظلمتِ نفرت و وحشت غرق شدم اجازه بده در ظلمت بمانم تا زمانی که مرگ به سراغم میاید تاریکی آن را حس نکنم
به من که در تاریکی زندگی کرده ام و زندگی میکنم و زندگی خواهم کرد بگذار در تاریکیِ خودم بمانم تا گرفتار ظلمت انسان های اطرافم نشوم
به من که....