پاسخ به:داستان کوتاه
شنبه 27 خرداد 1391 4:25 PM
روزی در یک روستا،درویشی در حال گذر بود.در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد.به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد.درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد:"او را نگه دار!"
سقوط شتابناک کودک آرام شد.درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی،کودک را سالم به آنان برگرداند!
مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیا الله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت:اینان که می گویید،من نیستم!
من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم،گفتم:خدایا،او را نگه دار!
زیرا من با او ـ منظور خداوند است ـ دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود،پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.
آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.