داستان بسیار زیبای دخترک باهوش و مرد بقال

 
 
 

 

این یک داستان و اتفاق واقعی است که در یکی از شهرهای کشور عزیزمون اتفاق افتاده 

مطلب خیلی جالب و زیبایی هستش که توسط یه دختر خانوم کوگولو و یک صاحب مغازه اتفاق افتاده که در زیر میخوانید

 

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش دادی، منم بهت اجازه میدم که یک مشت شکلات به عنوان جایزه برای خودت برداری

اما دخترک از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که پیش خودش فکر کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه رو به اون کرد و گفت

دختر کوچولو جواب داد

بقال هم که تعجب کرده بود ، پرسید

چرا ؟

مگه چه فرقی می کنه ؟

 

دختر کوچولو هم گفت