پژوهشنامه علوم سياسي تابستان 1388; 4(3 (15)):109-137.
 
 
درخشه جلال,جهان بين فرزاد
 
 
 

عصر مشرطيت و ورود ايران به عصر جديد، مبدا چالش هاي فکري متعدد و پايايي بوده که از جمله مهم ترين آنها مي توان به نسبت ميان سنت و مدرنيته اشاره کرد. از سويي مدرنيته قرار دارد که از دو عنصرتشکيل شده است: يکي مدرنيزاسيون که مجموع رويدادهاي سياسي و اجتماعي و علمي و فني است و در غرب پديدار شده و اسباب پيشرفت صنعتي و قدرت سياسي غرب را فراهم آورده، و ديگري مدرنيزم که به معني تلاش براي جستجوي حقيقت به منظور خروج انسان از قيموميت و اقدام به تعيين حدود عقل در زمينه شناخت است؛ در سوي ديگر، دين قرار دارد که خود از فربه ترين عناصر سنت به شمار مي آيد. با توجه به اين توضيح، مقاله حاضر بر آن است تا ديدگاه علماي دين و روشنفکران دوره مشروطيت را در ارتباط با نسبت سنت و عناصر مدرنيته مورد بررسي قرار دهد.
در اين خصوص گروهي قائل به تقابل سنت و مدرنيته با دفاع از مدرنيته بودند و گروهي ديگر با توجه به ذات مدرنيته و فارغ از مدرنيزاسيون، قائل به تقابل سنت و مدرنيته شدند و گروه سوم که نگاهشان به مدرنيزاسيون بود نه تنها قائل به امکان جمع سنت و مدرنيته بودند بلکه باور داشتند آنچه امروزه از غرب مي رسد در اسلام وجود داشته و اينک در حال باز شناسي است.

 
كليد واژه: مشروطه، سنت، دين، مدرنيته، مدرنيزم، مدرنيزاسيون
 
 

 نسخه قابل چاپ