پژوهش زبان هاي خارجي 1387; -(48 (ويژه نامه آلماني)):5-26.
 
 
بهفر زهرا*
 
* دانشگاه آزاد، واحد علوم تحقيقات، تهران، ايران
 
 

فرهنگ را مي توان مجموعه اي پويا در نظر گرفت كه علاوه بر عوامل دروني، از عوامل بيروني نيز تاثير پذيرفته، الهام مي گيرد، خود را وفق مي دهد و از اين طريق همواره در حال تغيير و تحول است. ادبيات، به عنوان يكي از مظاهر فرهنگ به وضوح بيانگر اين تاثيرات متقابل است. البته در بسياري از موارد ريشه مشتركات بين فرهنگ ها لزوما از درون خود آنها بر نخواسته، بلكه مي تواند متاثر از عوامل بيروني باشد. به عنوان مثال مي توان افكار عرفاني - فلسفي را نام برد، كه از يك حيطه فرهنگي وارد حيطه ديگر شده و بر سير افكار در آن بستر اثر مي گذارند.
در مقاله حاضر از يك سو نمونه هايي از آثار شاعر بزرگ ايراني قرن هفتم خورشيدي (دوازده ميلادي)، مولانا جلال الدين رومي، ذكر شده اند كه در آنها شاعر به مظاهر خالق در عالم اشاره دارد. از سوي ديگر نمونه هايي از آثار و افكار ادباي دوره رومانتيك آلمان همچون نوواليس وشلگل، متعلق به قرن هجده ميلادي، عنوان مي شوند كه اين نمونه ها نيز بيانگر نحوه نگرش اين ادبا نسبت به مظاهر خالق در عالم هستند. علي رقم وجود تفاوت هاي بسيار به لحاظ شرايط تاريخي و فكري، شباهت هاي بسياري ميان آثار پديد آمده در اين دو بستر مشاهده مي شوند. با توجه به آشنايي هر دو بستر با افكار فيلسوفاني چون افلاطون و نوافلاطونيان مي توان بر اساس مقايسه نمونه هاي ذكر شده با افكار اين فيلسوفان نتيجه گرفت كه وجه اشتراك آنها افكار افلوطيني است.

 
كليد واژه: رمانتيسم، تاثيرات نوافلاطوني، بهره مندي از واحد، الوهيت در عالم، لامتناهي در متناهي
 
 

 نسخه قابل چاپ