|
جامعه شناسي در دهه هاي اخير دوراني خاص را تجربه کرده است. از يک طرف تاکيد بر هدايت مفهومي و روشي و از سوي ديگر فرار از دامن خردگرايي محض که اثرات زيانبار آن در علوم مختلف به ايجاد تفکرات پساتجدد منتج گرديده است.
وبر را يکي از بنياد گذاران اصلي جامعه شناسي مي دانند، اما نوشته هايش بسيار گسترده تر از اين بوده و بسياري ازحوزه هاي تاريخي، نظريه حقوقي، اقتصاد و مطالعه تطبيقي در ميان را در بر مي گيرد. انديشه هاي وبر هنوز به طور گسترده، هر چند اغلب با تغييرات، در جامعه شناسي امروز به کار برده مي شود، (گيدنز، 1381:24) وينچ قبل از ورود به حوزه جامعه شناسي در فلسفه و معرفت و انديشه اجتماعي فعاليت داشته است و سپس وارد عرصه جامعه شناسي مي شود، و با فرق گذاري بين علم و فلسفه معتقد است که: کار علم بررسي ماهيت علت و معلولي وقايع جزيي و کار فلسفه براي ماهيت واقعيت است.
در اين نوشتار سعي بر اينست که به نظريات و ايده هاي روش شناسي دو انديشمند معاصر ماکس و بر (M.Weber) و پيتروينچ (P.Winch) بپردازيم، که هر يک در عين آنکه جانب يکساني را در پيش گرفته اند، ولي با سرعت و با عمق کمابيش متمايزي در عالم معنا و عمل با ماهيت و وجود و يا ذهن و عين، بحث و جستجو و کنکاش کرده اند.
|