پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
شنبه 13 خرداد 1391 9:01 AMعنوان : انقلاب اسلامي و اصالت
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
انقلاب اسلامي پيچيده و اسرارآميز مينمايد; مساوات طلب است اما در عين حال سوسياليستيا دمكراتيك نيست. راديكال است، اما سنتي نيز به نظر ميرسد. بيگانه گريز است اما به ندرت انزوا گراست، و نمايانگر انقلابهاي فرانسه، روسيه و يا تجربه آمريكا نيست.
مقاله حاضر كه به قلم يكي از اساتيد علوم سياسي آمريكا نوشته شده است، كوششي است تا انقلاب اسلامي ايران را در چارچوب متدلوژي غرب تحليل نمايد. نگارنده اذعان دارد كه انقلاب اسلامي ماهيتخاصي دارد و در قالب متدلوژي متداول در غرب به آساني قابل تحليل نيست. لكن با استناد به ضرورت شناخت انقلاب اسلامي براي غرب و نيز برخي مشتركات موجود بين انقلاب اسلامي و انديشههاي "اصالت" در غرب، البته از ديدگاه نويسنده، سعي ميكند انقلاب اسلامي را از نقطه نظر اصالت كه براي غرب آشنا است، و از طريق مقايسه بين آراء فلاسفه غربي و شخصيتهايي در جهان اسلام همچون امام خميني، سيد قطب، اقبال لاهوري و دكتر شريعتي بررسي و تحليل نمايد. از آن جهت كه آگاهي از تحليلها و شيوههاي تحليل غرب از انقلاب اسلامي ايران حائز اهميت است. اين مقاله ترجمه و در دسترس علاقمندان قرار ميگيرد.
انقلاب اسلامي پيچيده و اسرارآميز مينمايد; مساوات طلب است اما در عين حال سوسياليستيا دمكراتيك نيست. راديكال است، اما سنتي نيز به نظر ميرسد. بيگانه گريز است اما به ندرت انزوا گراست، و نمايانگر انقلابهاي فرانسه، روسيه و يا تجربه آمريكا نيست.
نظريههاي علوم اجتماعي راجع به نوسازي، خواه ماركسيست، خواه ملهم از سرمايه داري ليبرال نتوانستند وقوع آن را پيش بيني كنند و هنوز توضيح قانع كنندهاي براي آن ارائه نكرده اند، تنها در دل تاريخ اسلام كه با قيامهاي زاهدانه در هر عصري مشحون است، ميتوان معنايي براي اين جنبش عظيم كه جهان اسلام را در نور ديد، پيدا كرد.
برنارد لوئيس مينويسد: "با پيشينه انديشهها و اقدامات انقلابي اسلامي (از طريق) يادها و نمادهاست كه انقلاب اسلامي بايد مورد مطالعه قرار گيرد، و تنها در اين صورت است كه احتمال درك آن وجود دارد. "
بررسي اين گونه پديده ها، ما را با معماي بزرگ شرق شناسان روبرو ميكند كه تلاش ما به منظور درك شرق به ما آموخته است كه شرق فراتر از حد درك ماست و جز براي گروهي منتخب از متخصصان، در نظر بقيه عجيب و غير متعارف مينمايد و در ديدگاه بعضي ديگر غير عقلايي، غير قابل درك، خطرناك و يا وامانده ميآيد.
با اين حال يك بار ديگر متوجه ميشويم كه "خود" و "آنها" را به دو دسته تقسيم كرده ايم و در اين تقسيم بندي "عقلايي بودن" ما بر آنها ميچربد، و "آنها" در "چنبره كيشي" كه ما قادر به درك آن نيستيم و با معياري غير از معيار ما تنظيم شده، اسيرند و كمتر از تراز انسان كامل به نظر ميرسند، لذا هيچ گريزي از نگرش شرق شناسانه و قوم مداري نيست. چارهاي نداريم جز آنكه اسلام را از تنها منظري كه در اختيار داريم يعني منظر خودمان مورد تفسير قرار دهيم. آنچه بايد مورد تفحص قرار گيرد اين است كه آيا هيچ عنصر تجربي غربگرايانهاي وجود ندارد كه بتواند بينشي عميق تر از انقلاب اسلامي را امكان پذير ساخته، دلايل موفقيت آن در ايران، تهديد ديگر رژيمها در جهان اسلام و تقويت اعتراض فلسطينيها در ساحل غربي و غزه را توضيح دهد؟ آيا علوم اجتماعي قادر نيست چشم اندازي تطبيقي در اختيار قرار دهد كه از طريق آن بتوان به مطالعه قضاياي اين كشورها و جنبشهاي غير متعارف كه اهداف آنان با انتظارات ليبرال يا ماركسيست مطابقت ندارد، پرداخت؟
جنبش تجديد حيات اسلامي در دوره معاصر نياز به اصالت را مطرح ميكند. اين جنبش از مسلمانان ميخواهد به نقد فرهنگ كاذب بيتاثير و بيزار كننده جوامع خود پرداخته، ماهيتخود را در اسلام "اصيل" بيابند.
برخلاف ديگر اصلاح طلبان اوايل اين قرن كه درصدد بودند نشان دهند اسلام با يافتههاي علم و خرد غربي انطباق دارد، انقلابيون اسلامي در دوران معاصر، هم فرد و هم ميراث اسلامي را محدود كننده آزادي بشر ميدانند. آنها هم سنت را، كه رفتار مبتني بر تكرار شيوههاي گذشته باشد، و هم نوگرايي را، كه علم و خرد را تنها منابع حقيقت ميداند، رد ميكنند. آنچه ميخواهند تنها ايمان داشتن نيستبلكه طالب اقدام ملهم از ايمان هستند كه مناسب اوضاع و احوال دوران معاصر باشد. آنها بر اين نكته پاي ميفشرند كه مسلمان حقيقي منبع الهام خود را در موقعيت انقلاب اسلام اوليه، در آزادسازي عربستان و بخش اعظم جهان متمدن از نظامهاي اعتقادي و فرهنگي مخالف تحقق توانائيهاي بشر، مييابد. اسلام اصيل، اسلامي است كه به بشر امكان پيروي از انساني ترين غريزههاي خود و وحدت با ديگر همنوعان، طبيعت و خداوند را ميدهد.
ويژگيهاي اساسي اصالت اسلامي عبارتند از:
▪ طرد سنتها و نوگرايي به شكل راديكال و تاكيد بر حقيقتبه صورت موجود در قالب اعمالي خاص و واقعي نه حقايق انتزاعي يا شيوههاي عرفاني.
▪ درك به عنوان نتيجه عمل انسان است كه تغيير مسير آن تنها از طريق عاليتبيشتر بشر است;
▪ تاكيد بر وحدت تجربه بشري و اعتقاد به اين وعده كه بشر ميتواند از بند بيگانگي از خداوند، طبيعت و خويشتن، كه بر خود تحميل كرده، رها شود.
▪ اعتقاد به اين واقعيت كه حاصل تلاشهاي واقعي انسانها چيزي بيش از هرج و مرج نخواهد بود.
اما آنچه برشمرديم وجه مشخصه تاليفات غربي در مورد اصالت نيز هست.
همانطور كه ليونل تريلينگ اشاره كرده است، جستجو براي اصالت (اصطلاحي مربوط به تاليفات هايدگر و سارتر) با انقلاب رمانتيك عليه روشنگري شروع شد. احتمالا اين جستجو با روسو آغاز شد كه بويژه در "ژولي" به توصيف بيزاري انسان از ساختارهاي سنتي اجتماعي و جامعه طبقاتي و تلاش عقلايي محض براي غلبه بر آن بيزاري، رسيد.
مسالهاي كه روسو طرح كرد شبيه مسالهاي است كه امروزه فراروي جهان اسلام قرار دارد، غربت انساني ناشي از ترتيب اجتماع اعم از امروزي و سنتي است، اما هيچ راه گريز از جامعه و بازگشتبه وضع طبيعي يا حتي عربستان عصر محمد وجود ندارد. خرد و زاده آن، علوم جديد، جهان مادي را به شيوه هايي خارج از تسلط بشر تغيير ميدهند، جهان ملالتبار روستايي مصري جاي خود را به بيبند و باري، ازدحام و تجدد مادي قاهره ميدهد. ايمان بخودي خود موجب تسكين ميشود اما راه حل نيست. مسالهاي كه در اينجا مطرح است، همانطوريكه براي روسو مطرح بود، اين است كه نوع بشر ميتواند يكبار ديگر بر سرنوشت فرد مسلط شود و دروني ترين احساس خود را راجع به اينكه انسان بودن به چه معناست، بازيابد.
روسو آنچه را برناردياك "اشتياق به انقلاب كامل" ناميد آغاز كرد، با اميد به جامعهاي كه نوع بشر رها از بيگانگي در آن به زندگي پردازد و انقلاب اسلامي بيشتر در پي اين اميد يا هدف است تا جنبشهاي آمريكايي، فرانسوي يا روسي كه معتدل تر هستند و كمتر راديكال به نظر ميرسند.
انقلاب ايران، جنبشهاي اعتراضي عليه دولتها در سراسر آفريقاي شمالي و خاورميانه و تظاهر كنندگاني كه عليه سلطه اسرائيل از اسلام مدد ميگيرند، همه در جستجوي اصالتي هستند كه حتي اگر مسلط بر تاريخ سياسي ما نبوده، در تجارب فكري ما موجود است. با اين گونه نگرش بر انقلاب اسلامي، توانايي بيشتري سبتبه ذكر تفاوت نظرات طرفداران آن به دستخواهيم آورد; و مهمتر آنكه اين انقلاب را در حيطه درك خود براي نقد قرار ميدهيم.
دشوار بتوان به جنبش تجديد حيات اسلامي، برچسب چپ يا راست زد; و به همين دليل يافتن طرفداران غربي "اصالت" برطبق مقياس چپ يا راست دشوار است. روسو، كي. ير. كگارد، ماركس جوان، نيچه، هايدگر، گرامشي و سارتر را بايد در كجا قرار داد، به طور قطع اينها همه در يك جا قرار نميگيرند. گرچه ياك رد اين انديشه را در " هگليهاي چپ گرا" يافته، جفري هرف در آنچه مدرنيسم ارتجاعي مينامد، به جريانهاي ديگر نظر دارد. به همين ترتيب نميتوان نظريات سياسي محمد اقبال شاعر و فيلسوف پاكستاني اوائل قرن بيستم، سيد قطب كه به خاطر محكوم كردن كليه نظامهاي اسلامي موجود ازجمله رژيم مصر به عنوان غير اسلامي به دستور ناصر اعدام شد، علي شريعتي كه قبل از آنكه شاهد وقوع انقلابي كه براي ايران ميخواستبشود از دنيا رفت، آيت الله خميني كه يك تئوري انقلاب به وجود آورد، نقشي براي خود در نظر گرفت و به اجراي عقايد خود پرداخت، و محمد ارغون يك پروفسور مطالعات اسلامي در پاريس با تاليفات فراوان، كه عقيده دارد مسلمانان تنها از طريق درك تماميت تاريخ خود، نه چسبيدن به هريك از جنبههاي واحد آن خود را خواهند يافت (كاري را كه به نظر وي خميني و قطب كرده اند) يكي دانست; با اينحال ميتوان آنها را نمونههاي اصالتبه شيوهاي كه در غرب ادراك ميشود دانست، اين سخن به معني متهم كردن انقلاب اسلامي به دو روئي نيست. برخي از اين متفكران مثل اقبال، شريعتي و ارغون در اروپا تحصيل كردند و تاثير غربيها ازجمله نيچه و گرامشي را تصديق ميكنند. در نوشتههاي ديگران مثل [امام] خميني (ره) و قطب نشانهاي از اطلاع آنها از فلسفه غرب ديده نميشود گرچه تفسير تمدن غرب و نقائص آن در قلب مباحثات آنها قرار دارد. همه آنها از نظر رد درون گرائي يوناني و ماترياليسم جدالي به عنوان مباني كافي براي درك حقيقت، به كلي ضد غربي هستند. اما اصالتيك جريان مهم انديشه غرب از زمان نيچه به بعد، از لحاظ مقاومت در برابر ايدآليزم و ماترياليزم ضد غربي بوده است
در تاريخ اسلام، انقلاب در الگويي متناوب از زوال و تولد قرار ميگيرد، اما در پي رسيدن به فراسوي شيوه تفكر متداول است، همانطوريكه نيچه سعي كرد به فراسوي شيوه غربي گام بگذارد و احتمالا موفق نشد. انقلاب اسلامي در جستجوي يك آغاز تازه، يك تاسيس مجدد، بازآفريني و فعال كردن دوباره اقدامات انقلابي محمد[ص] است كه ملهم از كلام قرآن بود. به جز ارغون تمامي مولفاني كه نام برديم، مواضع خود را با تفاسير قرآن و سخنان پيامبر و اصحاب او و اشاره به منتخبي از كلمات عرفا و حكما و روايات اسلامي توجيه ميكنند. همه به استثناي ارغون از شيوههاي سنتي استدلال اسلامي استفاده ميكنند. ولي ارغون با استفاده از علوم اجتماعي مغرب زمين ميگويد، اصالت اسلامي متكي بر هيچيك از اين آئينهاي گوناگون (ازجمله آئين قطب و امام خميني) نيست، بلكه بر همه آنها به صورت تصوير "حقيقت قرن "در طي اعصار، اتكاء دارد. به چشم ارغون جستجو براي اصالت ميبايست فراتر از دلبستگي به مرامي خاص رود و اين كار از طريق غور در اعماق تجربه تاريخي در پر معناترين اصالت و پايبندي به عقايد خاص صورت گيرد.
تضاد ظاهري به معناي پذيرش عقيدهاي خاص و نفي سايرين به انديشه اصالت چنان انسجامي ميبخشد كه شرق و غرب و چپ و راست را در هم مينوردد. اصالت از يك طرف به معناي تصديق صريح تفاوت انسانهاست. مسلمانان در جهاني كه اسلام به آن شكل داده زندگي ميكنند.
يك كليمي اصيل، كليميت را به صورت حقيقتي ايجاد شده توسط مواضع ديگران ميپذيرد. از يك طرف دلبستگي به مرامي خاص در حد افراطي آن، به معناي جهاني از افراد و گروههاست كه با تنوع محيط ها، خانواده ها، كار و دوستان به كلي از يكديگر مجزا هستند. از اينرو اگر انديشه اصالت درجاتي از اميد به آيندهاي داشته باشد كه در آن افراد بشر با هماهنگي نسبتبه خود، يكديگر و جهان زندگي كنند بايد همچنين يك منبع وحدت در تجربه بشري بيابد.
تشكيلات اسلامي در كشورهاي شيعي و مسلمان معمولا چنين گفتهاند كه يك مسلمان خوب تنها نياز به ايمان به خدا، پذيرش خود متعارف و اطاعت از قدرت سياسي دارد. اما از نظر انقلابيون، مسلمان واقعي ميبايستبا جامعه و خرد متعارف مخالفت كند. هر فرد مسلمان بايد مسئوليتبپذيرد و انتظار مداخله خداوند را نداشته باشد. مسلم نيست كه اينگونه اعمال فردي برخاسته از درون، اشتراك مورد نياز براي آرامش و جماعت را فراهم كند.
ايمان، انقلابيون مسلمان را به كي. ير. كگارد نزديك تر ميكند تا هايدگر. اما دل مشغولي آنها با جماعت و اعتقاد آنها به اينكه قرآن يك كيش انفرادي را تجويز نميكند و احتمالا درك اينكه تنها گروهها ميتوانند باعث انقلاب اجتماعي شوند آنها را به سمت اقدامي هايدگري سوق ميدهد. كه البته به صورت بسيار متفاوت بيان شده است. آنها صرفا با اين گفته كه مسلمانان با غير مسلمانان متفاوتند آغاز نميكنند بلكه ميگويند مسلمانان واقعي با ساير مسلمانان متفاوتند. مشكل آنها حركتبه سمت جامعهاي است كه در آن مسلمانان بتوانند به طرزي اصيل در عين حفظ اعتقاد خود بخشي از جهان باشند. سياست انقلاب اسلامي پيرو طريقهاي است كه مدافعان گوناگون آن، اين عمل مشكل آشتي دادن باور آئين خاص و وحدت را به انجام رسانند.
يك تصور پيچيده از اسلام به صورت خط مشي انقلابي براي تكامل خود حدود ۷۵ سال پيش در انديشه محمد اقبال (۱۹۳۸ - ۱۸۷۳) پديدار شد. اقبال در منطقه پنجاب هند كه مستعمره انگلستان بود بزرگ شد. قبل از اينكه درجه فوق ليسانس خود را اخذ و تدريس را آغاز كند به مطالعه فلسفه غرب، ادبيات عرب و فرهنگ اسلامي پرداخته بود. او به خاطر سرودن اشعاري به اردو شهرتي به هم رسانيد، اما بعد به سرودن اشعار به زبان فارسي پرداختبدان منظور كه مخاطبان مسلمان بيشتري داشته باشد. او كه هنوز استقرار فكري نيافته بود، سه سال را (۸ - ۱۹۰۵) در اروپا سپري كرد و به مطالعه حقوق انگلستان و فلسفه اروپايي معاصر پرداخت.
وي در آثار نيچه، برگسون و ديگر فيلسوفان اروپايي مواد لازم براي انتقاد از اسلام به شيوهاي كه اعمال ميشد به دست آورد و با مدرك دكترا به وطن بازگشت درحاليكه متقاعد شده بود هند ميتواند با گريز از انفعال عرفاني مشرق زمين كه به چشم وي عبارت بود از حفظ سنن اسلامي و عقل گرايي غرب كه به نظر ميرسيد خود اروپا در حال ترك آن بود، مفهومي خاص خود را بيابد. اشعار وي اين عقايد را با شيوهاي ايراني، مضامين اسلامي، الهام عرفاني و فراخوان رزمي درهم آميخت. اولين كتاب بزرگ وي "رازهاي خود" هم كيشان مسلمان را به اينكه خود باشند و از اين طريق انسانهايي اصيل گردند، فرامي خواند.
اقبال با دركي از خود كه مبتني بر اعتقاد به مرامي خاص است آغاز كرد. وي در شعري كوتاه ميگويد:
هر ذره در اشتياق عظمت نفس ميكشد و كيش همه عالم طمع بردن به تمتع نفس است.
قلب تو چراغ راه و نفست تنها روشنايي است كه نياز داري تنها حقيقت اين جهان تويي و بقيه، پنداري به سان ساخته افسونگران.
خار بيابان، بسياري از شك و ترديدها را باعث ميشود اما تو از خونين شدن پاي برهنه ننال.
به چشم اقبال هم استنباط منطقي و هم ادراك حسي موجب فريب و اغفال است. تنها قدرت درك، شهود قلبي است كه ميتواند حقيقت را تشخيص دهد، اما افراد بشر با گريز از جهان مادي نميتوانند به كمال برسند، آنها بايد در جهان و عليه آن مبارزه كنند و "خار بيابان" را تحمل كنند همانگونه كه محمد در عربستان كرد.
اقبال به نسل مسلمانان بنيانگذار به چشم قهرمان نگاه ميكرد، نه به خاطر حقيقتي كه براي جامعه خود ساخته به ارمغان آوردند بلكه به خاطر زندگيشان كه ميتواند سرمشق ديگران باشد. آنها احساس ميكردند و عمل ميكردند. اقبال مينويسد: " عمل برترين شكل تفكر است. "
پشتيباني بسيار دقيق اقبال از خويشتن خويش كار تدوين يك تئوري عملي انقلاب را براي وي دشوار ساخت. اقبال در كتاب بعدي خود "اسرار از خودبيگانگي" تلاش كرد منطقي براي جماعتبه دست دهد، وي در آنجا گفت مسلمانان در عشق ورزي به محمد با يكديگر متحدند اما با اينحال سنت اسلامي را به طور اعم به خاطر شيفتگي آن نسبتبه روحانيون درباري، عرفان و سلطنت مورد انتقاد قرار داد. وي ضرورت قانون را به عنوان مبنايي براي جامعه ميپذيرفت، اما قانون پرستي افراطي را به خاطر جمود آن محكوم ميكرد. وي همنوايي را تنها در هنگام انحطاط; صحيح ميدانست، در نوشتههاي اقبال سرانجام كفه مضمون تنهايي بر همبستگي ميچربد.
در نظر اقبال خداوند به عنوان خود مطلق ضامن وحدت جهان است. شناختخود همان ناختخداست و در طريق عكس خداشناسي يعني خودشناسي. به گفته وي اگر اين پيام اصلي اسلام باشد مسلمانان نيازي به ترك دين خود ندارند. و غيرمسلمين را چارهاي جز پشتيباني از اين قضيه در جهت تحقق وعده قرآني راجع به توحيد (توحيدگرايي) نيست. اعمال فردي ناشي از اعتقاد به كيش خاص در وحدتي جهاني ممزوج ميشود و بدين ترتيب معماي بزرگ تفكر اصالتحل ميگردد.
با اينحال اقبال هيچگاه به روشني نميگويد مجري مبارزه انقلابي عليه نيروهاي تحميق كننده، منحرف كننده و بيزار كننده جهان كيست. او ميگفت: فرهنگ و ايمان ارزش جنگيدن را دارند و اين امر به دفاع از استقلال مسلمانان هند منتهي شد، اما وي در عين حال فريادهاي مبارزه بر مبناي احساسات ملي گرايانه يا قومي را كه به چشم وي سرچشمههاي كاذب هويتبودند، محكوم ميكرد. اما چگونه ميتوان تاريخ اوليه اسلام را از غرب جدا كرد يا پاكستان را به عنوان هستهاي در نظر گرفت كه روزي تمام مسلمين گرد آن جمع خواهند آمد؟ توحيدگرايي كه اقبال روياي آنرا در سر ميپروراند عمدتا به صورت يك ذهنيتباقي ماند. او زمينهاي عملي براي اقدام سياسي كه سازگار با درك خود از اصالتباشد پيدا نكرد، هرچند در ميان مردم به عنوان پدر معنوي پاكستان نوين شناخته شد، البته صورت بندي پيچيده اعتقادي اقبال الهام بخش انقلابيون بعدي ازجمله سيد قطب و علي شريعتي شد.
سيد قطب (۱۹۵۵-۱۹۰۶) با تمركز روي جماعتبه عنوان عمده ترين محرك تاريخي، خود را از اقبال متمايز ساخت. احتمالا از كسي كه خود را وقف آرمان اخوت مسلمين در مصر كرد انتظاري جز اين هم نميرود. او كه در يكي از ولايات مصر در خانوادهاي توانگر متولد شده بود قرآن را در سن ده سالگي فراگرفت اما بعدا به مطالعه منابع و مآخذ غير ديني ازجمله ادبيات انگليسي در قاهره روي آورد. عشق او به آرمان اسلام در اواخر دهه ۱۹۴۰ و هنگام اوج گيري اعتراضات عليه پارلمانتاريسم پديدار شد. قطب پس از سفري به ايالات متحده به اخوان المسلمين كه تشكيلاتي مذهبي و معترض به ارتش بريتانيا و پادشاهي مورد حمايت انگلستان در مصر بود، پيوست.
تا ميانه دهه پنجاه قطب مبدل به عمده ترين مبلغ اخوان المسلمين و موضع راديكال آن شده بود. جمال عبدالناصر، حكمران مصر از ۱۹۵۲ به بعد ابتدا سعي كرد از اخوان المسلمين در جهت انقلاب خود استفاده كند اما پس از اينكه اخوان المسلمين درصدد ترور ناصر برآمد آن جمعيت را غير قانوني اعلام و سيد قطب را به زندان افكند. قطب در زندان دو كتاب نوشت و به تجديد نظر در كتابهاي ديگر پرداخت. سيد قطب وقتي در سالهاي دهه ۶۰ مدتي كوتاه از زندان آزاد شد كليه كشورهاي اسلامي موجود ازجمله مصر دوران ناصر را در كتابي تحت عنوان "نقاط عطف" محكوم كرد. وي در سال ۱۹۶۶ به خاطر خودداري از پس گرفتن اين نظريات كه گروههاي انقلابي دهههاي هفتاد و هشتاد در كليه كشورهاي اصلي (سني) خاورميانه را تحت تاثير قرار داد به دار آويخته شد. قاتلان سادات براساس اصول اعتقادي سيد قطب دستبه ترور وي زدند.
در افكار قطب توجه به جماعتبر تعهد نسبتبه فرد تقدم دارد. از نظر قطب افراد بشر ميتوانند "به زبان سري" با جهان راز دل بگويند. زباني كه دسترسي مابعدالطبيعي به وحدت طبيعي و وحدت خداوند را امكان پذير ميسازد، گرچه ممكن است اين زبان فصيح نباشد ولي جهاني است و به افراد بشر امكان ميدهد به طور مشابه به سوي خدايي واحد كشانده شوند.
آنها كه اين زبان را درك ميكنند آنرا از تمامي سر و صداي مزاحمي كه توسط جامعه نوين به پا شده تشخيص ميدهند و خود را متعهد به طريق خداوند كرده گروهي واحد تشكيل ميدهند كه تفاوت فراوان با تودههاي وسيعي كه خود را مسلمان مينامند دارد. خط مشي الهي گروهي از مردم كه عهده دار كار ميشوند به وجود ميآيد. آنها كه يكسره به اين خط مشي ايمان دارند، تا سر حد امكان با آن هماهنگ ميشوند و سعي ميكنند آنرا در قلب و زندگي ديگران نيز ايجاد كنند و با هرآنچه دارند در اين راه تلاش كنند. آنها عليه ضعف انسان و اغراض نفساني خود مبارزه ميكنند و به مبارزه با آنها كه ضعف و اغراض نفسانيشان آنها را مجبور به مقاومت در برابر هدايت الهي ميكند ميپردازند.
در نگرش قطب، وجود گروهي افراد متعهد و الهام يافته، راز موفقيت محمد[ص ]بود و كليد موفقيت انقلاب اسلامي در دوران معاصر نيز همين است. مسلمان واقعي قبل از توجه به فرديت، با اشتياق به سوي اتصال به جماعت ميرود و هيچ حاكميتي جز حاكميتخداوند را نميپذيرد.
قطب، قرآن را كتاب راهنمايي اين چاووشان ميداند كه توصيههاي آن مناسب نيازهاي جنبش محمد[ص] و تبديل آن از هستهاي كوچك به حكومتي اسلامي با سلطهاي فراتر از عربستان ميباشد، قرآن طراح آنچه قطب شيوه اسلامي مينامد و بسيار شبيه به يك استراتژي انقلابي نوين است ميباشد.
جلب نخبگان پيشرو، تقويت هوشياري گروهي، جدائي گروه از جامعه، توسعه گروه، كسب قدرت و استقرار جامعهاي جديد برنامه هايي است كه بخشهاي مختلف قرآن به مراحل مختلف اين برنامه كمك ميكند. به عنوان مثال آيات اوليه كه در مكه بر حضرتش وحي شده به صبر و تحمل توصيه ميكنند و مسلمانان را از جنگ و درگيري برحذر ميدارد. و اين امر مناسب حال گروه كوچكي است كه قبل از هجرت محمد به مدينه گرد او بودند.
قطب، آيات مكي را ارائه كننده استراتژي مناسب براي اقليت انقلابي مصر در دوران ناصر ذكر ميكند. با اينحال قطب هيچگاه در مورد نحوه هدايتيك گروه انقلابي و حكومتبر جامعه جديد چيزي نميگويد، مسلمانان واقعي تسليم اراده خداوند ميشوند تا از سلطه ديگر افراد بشر رهايي يابند. حاكميت تنها از آن خداوند است. اما قطب قبلا گفته است كه خداوند سرنوشت جهان را به دست افراد بشر سپرده است، و مستقيما در امور دخالت نميكند. قطب در اوايل كار خود به ذكر اصولي در اسلامي پرداخت كه جامعه اسلامي براساس آن بايد بنياد نهاده شوند، و بر اجراي قوانين اسلامي پافشاري كرد. قطب به خاطر توجهي كه به قرآن داشتبعضي مواقع بنيادگرا ناميده شده است. اما در آثار بعدي خود روȴن ساخت كه قرآن تنها اصول كلي اخلاق و اصول اخلاقي را روشن كرده، نه شيوههاي به اجرا گذاردن آنها را. او پيشنهاد نميكرد كه مصر با شيوهاي كه محمد[ص] مدينه را اداره ميكرد، اداره شود. به نظر وي لازم بود نهادهاي منطبق بر اصول اسلامي و حاكميتخداوند از دل اوضاع و احوال واقعي انقلاب سر برآورد.
به گفته قطب، نهادهاي مبتني بر حاكميت مردمي ضرورتا موجب بروز تناقض خواهند شد، تنها حاكميتخداوند است كه اين آرزوي بشر را كه به صورت واحد با خود و جهان زندگي ميكند محقق خواهد ساخت. با اين حال قطب ميدانست همه داوطلبانه دست از خودپرستي برنمي دارند تا تسليم جماعتشوند. بر اين اساس وي ضرورت استفاده از فشار و زور را تصديق ميكرد و در عين حال نهي قرآن از توسل به زور در تغيير دين را قبول داشت.
قطب هيچ منطقي در مورد اعمال قدرت به دستبشر ارائه نميكند. خداوند افراد بشر را خليفه خود در روي زمين قرار داد بدون آنكه هيچيك از آنها را در اجراي اكميتخداوند و تحقق جامعه جديد بيش از ديگران مسئول سازد. دستورالعمل قطب اقدام گروهي و داوطلبانه به منظور براندازي رژيم قديم است. قطب مشكل جماعت را از طريق يكي دانستن خودسازي با از خودگذشتگي اختياري حل ميكند. جماعت مسلمانان واقعي وحدت خود را در اين انتخاب ناشي از غريزه و ايمان و نه فرد و سنت كسب ميكند. اين جامعه طبق هنجارهاي پيشنهاد شده در قرآن و سيره پيامبر زندگي ميكند. حاكميت تنها از آن خداوند است زيرا اعمال قدرت فردي از سوي افراد بشر بر ديگري موجب بيزاري ميشود. اما اين سؤال پيش ميآيد كه در طرح قطب براي اداره امور، ميتوان رهبري بشري و نهادهاي سياسي را توجيه كرد؟ مساوات طلبي قطب، چشم انداز غير علمي او و موقعيتي كه در جهان اهل سنت داشت ممكن است مانع آن شده باشد كه يك تئوري ساختاري كه برخوردار از اصالتباشد تنظيم كند. جامعهاي كه او در سر داشتبه نظر شكننده ميرسد و به علت عدم توجه به مساله قدرت در برابر اقتدارگرايي آسيب پذير است.
اگر سيد قطب در جهان سني بيشترين تاثير را روي انقلاب داشته است آية الله روح الله خميني بيچون و چرا شايسته كسب آن عنوان در بين شيعيان است. مسلمانان شيعي، مشروعيتبعضي از جانشينان پيامبر را نميپذيرند و پيشوايان آنها پس از محمد، علي خليفه چهارم و اولاد او هستند. اسلام سني كه بر بيشتر كشورهاي خاورميانه مسلط است اين نظريه و اقتدار ائمه را قبول ندارد.
در ميان شارحان انقلاب ايران، علي شريعتي بيش از همه شارح صريح اصالتبوده است. اما به جاي اينكه هم شريعتي و هم امام خميني را در مجالي كوتاه مورد بحث قرار دهم، مورد پيچيده تر يعني امام خميني را مورد بحث قرار خواهم داد كه به نظر ميرسد هيچ اثري از تاثيرات غربي، راديكال يا اگزيستانسياليسم در افكارش ديده نميشود، در غير اين صورت وي در معرض اتهام وجود تناقض در حملات آتشين خود نسبتبه غرب قرار ميگرفت. اما مساله اين نيست كه آيا اقبال، قطب يا امام خميني متاثر از غرب هستند يا خير؟ بلكه پرسش اين است كه آيا مسالهاي كه پيش ميكشند، و درخواستي كه مطرح ميكنند براي انديشه غربي آشناستيا خير؟ به نظر من با قضاوت بر روي آثار معدود امام خميني ميتوان اصالت را يكي از اجزاي اصلي متشكله آنها دانست.
در نظر امام خميني خداي متعال افراد بشر را كه داراي نقايص بشري هستند، آزاد ميگذارد تا جهان را هرطور كه مايلند اداره كنند. آنها قرآن را براي هدايت در دسترس دارند هرچند آن را به درستي درك نميكنند. خرد انسان با هر درجه از فايده قادر به دستيابي كامل به حقيقت نيست و متعهدترين عارفان نميتواند، از تقرب كامل به درگاه باريتعالي برخوردار گردند. با اينحال خداوند افراد بشر را قادر به پيشرفت و اصلاح ساخته است، خداوند اين اختيار را به افراد بشر داده كه بين پذيرش انفعالي وضعيت ناقص خود و تلاش به منظور تبديل به انسانهايي واقعا اصيل از طريق مبارزه براي كمال دستبه انتخاب بزنند. هرچند نيل به كمال [مطلق ]غير ممكن است، براي اينكه شخص مسلمان واقعي يا انسان واقعي باشد اداي شهادتين كه حداقل تعريف يك مسلمان است كافي نيست، شخص بايد از طريق تلاش به منظور خودسازي ايمان خود را تقويت كند.
خودسازي يعني دفاع از جنبه معنوي طبيعتبشري در برابر عناصر مادي جسماني و خودخواهانه، اما اكثريتبزرگي از افراد بشر كه در جوامعي آكنده از بيبندو باري، فساد، ماديگري و انفعال زندگي ميكنند حتي نميتوانند آرزوي خودسازي را داشته باشند.
در نظر امام خميني مثل "قطب" ترتيبات اجتماعي مانع از توانايي اكثر افراد بشر به درك اين معنا ميشود كه به طور اصيل انسان بودن يعني چه؟ آنها نميتوانند از وضعيتي [كه در آن قرار دارند] به سمت تعالي بروند مگر اينكه با تعليم، طرح خداوند براي تشكيل يك جامعه صالح را كه در قرآن توضيح داده شده است درك كنند. از همينجاست كه ضرورت انقلاب و نياز به اهل علم كه قادر به فهم كتاب خداوند و صلاحيت رهبري انقلابي را داشته باشند، پيش ميآيد، امام خميني به پيروي از نتشيعي ميگويد: "ائمه برخلاف خلفاي اهل سنت ارائه كننده هدايت مذهبي و نيز اقتدار سياسي هستند و علما وارثان تلاشهاي ائمه هستند. وي به ويژه ميگويد شاخص ترين مراجع در زمينه فقه در هر دوره بايد نقش مدير در بين جماعت را داشته باشند. چندين اثر امام خميني مشتمل بر درخواست از ديگر روحانيون جهت متعهد شدن به براندازي نهادهاي غير اسلامي شاه و عهده دار شدن ايجاد جامعه نوين به رهبري يك عالم برجسته فقه، از بين خودشان است.
خميني دو دليل براي استقرار حكومت اسلامي ارائه ميكند كه هر دوي آنها مربوط ميشود به مساله آشتي دادن وضعيت انسان شيعه با وحدت جهان، وي ميگويد: يك حكومت اسلامي، يك محيط اجتماعي مناسب ايجاد خواهد كرد كه زندگي پرهيزكارانه در آن امكان پذير خواهد شد. افراد بشري از خودخواهي فردگرايانه خود خارج خواهند شد و به سمت درك طبايع طبيعي مشترك، هرچند پنهان خود، خواهند رفت. از اين گذشته چنين دولتي موجب تقويت وحدت در خود اسلام خواهد شد. زيرا به گفته وي نهادهاي اصيل اسلامي توجهي به اختلاف زبان و خاستگاه قومي نخواهند كرد.
غرض اول بين خميني و قطب مشترك است. اما ديد امام خميني كمتر آرماني است، برخلاف قطب خميني اميدوار نيست كه نوع بشر را از كليه اقتدارهاي بشري رها كند. قطب درصدد براندازي تشكيلات مذهبي مصر بود.
خميني كه خود يك روحاني است از قدرت و اقتدار علما به عنوان ضرورتي براي نيل به جامعه نوين دفاع ميكند. باز هم بعضي از افراد بشر تابع ديگران خواهند بود. جامعه پاك قطب دقيقا مساوات طلب است و درك نحوه اداره آن دشوار. خميني روي وجود نخبگاني موجود و قابل شناسائي براي انجام انقلاب و استقرار جامعهاي با درجاتي كمتر از فضيلتحساب ميكند. تاريخ اخير ايران نشان دهنده مؤثر بودن اين الگو و نيز كيفيت نخبه گراي آن است.
خميني از طريق تمسك به سنن شيعه و تلاش به منظور مرتبط ساختن ولايت فقيه با كار ناتمام ائمه، مشكل ممزوج كردن اعمال ديني انفرادي در جماعت را حل ميكند. يك دولت نيرومند كه به درستي هدايتشود شرايط اجتماعي را تامين ميكند كه در آن مسلمانان آزادند تا تبديل به افرادي اصيل شوند. اما راه حل [امام ]خميني هدف ديگر او براي حكومت اسلامي، يعني وحدت اسلامي را، وجه المصالحه قرار ميدهد. ظاهرا راه حل ايشان در بين بسياري از شيعيان ايران مورد پذيرش قرار گرفته است اما مساله ولايت فقيه در جهان سنيان قابل قبول نبوده است. تاثير انقلاب اسلامي محدود به جماعتي خاص و متفرق بوده است. گرچه ممكن است مسلمانان ايراني را به خود جلب كرده باشد; اما اين امر در مورد جهان بزرگتر اسلامي كه مسلمانان ايران بخش ضروري آن هستند صدق نميكند و خميني هيچ راه خروج نظري يا عملي از اين گونه پايبندي به عقيدهاي خاص، ارائه نميكند.
انقلاب اسلامي ايران در نظر خود راجع به تاريخ به عنوان حاصل عمر بشر گذشته و امروز كاملا متجدد است. اما تجدد به خاطر اعتماد نابجاي "خود" به خرد انسان تهديدكننده است. سرمايه داري ليبرال و ماركسيسم هردو همين نقص را دارند. اما نشانه تجدد غربي يعني تكنولوژي، ضرورتا متجاوز نيست. موفقيتهاي علمي و فني نمايانگر استفاده از خلاقيتبشر براي حل مسائل جهان گذراست گرچه ممكن است تكنولوژي حتي در ملالتبار كردن، غير انساني كردن و ايجاد بيگانگي ذي سهم باشد، هم گونههاي غربي هم انواع شرقي مباحثات مربوط به اصالت، نشان دهنده اين سردرگمي راجع به تكنولوژي است. انقلاب اصالتي انسانهائي را مخاطب قرار ميدهد كه همراه امواج تغييرات اجتماعي كه خود موجد آن بودهاند به جلو كشيده ميشوند; اما سلطهاي بر آن ندارند. انديشه اصالت در پي يافتن تداوم، استمرار، احترام به خود و [معنويت است] كه بدون آنكه به خاطر جهان آخرت جهان فعلي را رها كند و اين ويژگيها را در احساس، عاطفه و امور غير عقلائي مييابد. نوع بشر با " جهشي ايماني" از درماندگي و بيتحركي خارج ميشود و توانائي خود به اقدام خلاقانه را باز مييابد.
هرچند اين تشخيص موقعيتخطرناك انساني و نسخه مربوط به درمان بيزاري انسان براي غرب جالب است; اما در اوضاع و احوال خاص جهان اسلامي معقول تر است. مباني ليبراليسم غرب درنتيجه كاهش ايمان به حقوق طبيعي، متزلزل شده است. سوسياليزم علمي نيز ديگر به اندازه گذشته موجب اطمينان نميشود، اما هنوز هم ليبراليسم و ماركسيسم فوايدي ملموس در غرب دارند. در جهان اسلامي هر دوي اين مجموعه [: ليبراليسم و ماركسيسم] عقائد آكنده از نمادهاي غربي به نظر ميرسند و آلوده به شائبه امپرياليزم هستند و هيچ يك از آنها نتوانستهاند در عوض اين معايب موجب توسعه اقتصادي و اجتماعي اعجازآميز گردند. جهان اسلام تا كي بايد صبر كند تا تئوريهاي بزرگ جهان جادوي خود را به كار اندازند و يا خدا به مداخله پرداخته امور را اصلاح كند؟ انقلابيون ميگويند مهلتبه پايان رسيده است. آنها مسلمين را دعوت به ايمان به خدائي ميكنند كه جهان را به دست مراقبت آنها سپرده است.
خودياري و خودسازي كه اجزاي ضروري اعتقادنامه آمريكائيان است، شعارهاي مبارزه را تشكيل ميدهند. آژانسهاي بين المللي توسعه در تلاش به منظور اجتناب از اتهام تحميل دكترينهاي خارجي در روستاها و ولايات، صحبت از خودياري و خودسازي كردهاند و اين خود مردمند كه بايد راه خود را به سمت زندگي بهتر انتخاب كنند. در بسياري از موارد قدرت تحريك انقلاب شبيه به جاذبه قدرت سياهان در آمريكا، پيام الهيات آزاديبخش در آمريكاي لاتين و منطق [مبارزه با ]تبعيض نژادي، در آفريقاي جنوبي است كه اين عقايد در همه آنها نفوذ كرده است.
اما اين خود در "خودياري" و "خودسازي" چيست؟ آگاهي اساسي از چه چيز تشكيل شده است. اقبال، قطب و خميني همگي جغرافيا، قوميت و زبان را ويژگيهاي قراردادي و غير ضروري انسانها ميدانند. آنها با تبليغ اينكه ايمان برخلاف نژاد يا زبان طريقي است كه همه امكان انتخاب آنرا دارند، از نازيها و آمريكائيها فاصله ميگيرند، هر كسي ميتواند مسلمان باشد. اقبال ميگويد هر كس كه بينشي نسبتبه خود پيدا كند ضرورتا پذيراي كيشي خواهد شد كه بسيار شبيه اسلام خواهد بود. اما در نظر اقبال و حتي محمد ارغون كه از انحصارگري بنيادگرايان مثل قطب شكايت دارد، جهان اسلام به وسيله "حقايق قرآني" در وضعيت مناسبي قرار داده شده است. مسلمانان در حالي به جهان آورده ميشوند كه از يك شعور متداول برخوردارند و از اين لحاظ از ديگران كه اين شعور را از طريق تجربه به دست ميآورند متمايزند.
چرا اين تقسيم بندي كمتر دلبخواهي است و خطر آن از تقسيم جهان براساس قوميت، رنگ يا زبان كمتر است؟ يا اينكه اگر مذهب، موضوعي انتخابي است و ربطي به تعديل ندارد، چرا اسلام ستيزه جو بايد آنهائي را كه سرسختانه از "انسان واقعي" بودن ميگريزند تحمل كند! انديشه اصالت از طريق تاكيد بر تنوع بشري، رفتار برابر با اقليتهاي قومي، مذهبي، اجتماعي و سياسي را مشكل آفرين ميكند. اين نظريه، تقسيم جهان به هويتها و اهداف متفاوت را بدون ارائه راهنمائي راجع به نحوه اداره چنين جهاني ميپذيرد. مسئله عملي حفظ آرامش در داخل و روابط عادي با همسايگان سازش را الزامي ميكند; اما سازش موجب جدائي نظر از عمل و وارد آمدن اتهام دو روئي، از همان نوعي كه متوجه رژيم شاه شده است، ميشود. مدافعان اصالت اعم از شرقي يا غربي ميگويند افراد بشر تنها ميتوانند در هماهنگي با خود و جهان خود زندگي كنند، مشروط بر آنكه تمايزهاي ميان نظر و عمل، فاعل و مفعول و انديشه و عمل از ميان برود. هرچه يك رژيم بيشتر مبتني بر اصالتشود ضرورتا فشار بيشتري را در جهت آشتي دادن نظر و عمل احساس خواهد كرد.
انديشه اصالت نميتواند سلسله مراتب سنتي را به ديده اغماض بنگرد. حالت انفعالي انسانها در مقابل قدرتهاي بزرگ مانع از اين ميشود كه استعدادهاي آنها از قوه به فعل درآيد، اما انديشه اصالت همچنين تمايل دارد كه دمكراسي معاصر به شيوه غربي را يك فرآيند نامشهود فشار و هل دادن به سمت منافع مادي بدون توجه به حقيقت و فضيلتبداند.
جستجو براي اصالت، ضرورتا با يك فرد يا گروه كوچك آغاز ميشود و به طور بديهي به ارتقاء يك گروه نخبه به اقتدار فراوان منجر ميشود، به نظر قطب اين گروه نخبه با افراد عادي و ستيزه جو همراه هستند و براي خميني محدود كردن قدرت اين گروهها به شكلي مرسوم به معناي محدود كردن قدرت انقلاب خواهد بود. از طرف ديگر قطب و [امام] خميني قوانين شرع را به چشم يك بازدارنده ميبينند. خميني مدير واجد شرايط را شخصي ميداند كه بيش از همه از قوانين [فقه] اطلاع دارد. قطب وظيفه دولت اسلامي را تصميم گيري در مورد نحوه تطبيق دادن اصول اسلامي با اوضاع و احوال زمان ميداند. انقلاب اسلامي الهام گرفته از انگيزه مساوات طلبي اسلام به هيچ وجه نميتواند شريك اشتياق نيچه نسبتبه فضائل يك ذهن، خلاقيت و اراده برتر باشد اما در عين حال نميتواند حامي حكومت اكثريت هم باشد.
كليه تلاشها به منظور توصيف "ما" در مقابل "آنها"، موجب بروز عدم تحمل عقايد ديگران و خشونتخواهد شد. انديشه اصالتبا پذيرش ترتيبات اجتماعي به عنوان منبع اصلي بيگانگي اجتماعي خواستار حمله به دولت و انحصار آن بر شيوههاي مشروع قدرت در جامعه ميشود. افزون بر اين، به نظر ميرسد مبارزه به خاطر تبديل شدن به انسانهاي واقعي به فنا و نيستي منتهي ميشود. سقراط زهر را با اشتياق نوشيد، ابراهيم [ع] تصميم به قرباني كردن فرزند خود گرفت، عيسي [ع ]مرگ خود را گواه انسانيتخويش قرار داد، محمد [ص] به خاطر عقيده خود آغاز به نبرد كرد. هم كي. ير. كگارد و هم هايدگر روياروئي با مرگ را تنها حقيقت گريز ناپذير شرايط بشري ميدانند كه به طور مسلم حالتشخصي دارد. تريلنيگ به اين نكته توجه ميكند كه ريشه يوناني واژه اصالتبه معني قدرت كامل بر چيزي داشتن و نيز به معني مرتكب كشتار شدن است.
آثار اقبال، قطب و [امام] خميني حاوي تقاضاي انجام مبارزه (جهاد) است. آنها تصاويري از قدرت، جرات، شهامت و خشونت را در نبرد عليه دشمنان دروني چون خودفريبي و انفعال، عليه اوضاع و احوال بيزاركننده جهان خارج به كار ميگيرند. آثار نيچه هم همينطور; "روح آزاد" نيچه آزادي خود را از طريق اعمالي كه ناقض و مخرب نظام موجود است كسب ميكند. آنچه جامعه، بد ميداند براي روح آزاد (كه تا اين لحظه نتوانسته از اشكال مجازات كه به چشم نيچه در سراسر تاريخ، مبارزه ميان ارباب و رعيت را مشخص كرده استبگريزد) ، ضرورتا خوب است. با اينحال خشونت اولين گام ضروري در راه رهايي خود است. فرانتس فانون همين نكته را در " بيچارگان روي زمين" مطرح كرده است.
آرزوهاي اساسي جنبش انقلابي در اسلام براي سنت غرب ناآشنا نيست. از خود ما نيز خواسته شده است تا خود اصيل خويش را در فراسوي رسوبات گذشته و زرق و برق تمدن فعلي يعني "قلب ظلمت"، بيابيم. اما در عين حال با مشكلات وخيم سياسي اين گونه آرزوها آشنا هستيم، مشكل بنياد نهادن نهادهائي كه قادر به مقاومت در برابر تهاجمات انقلابي بعدي باشند; مساله مجاز دانستن مشاركتبدون قرباني كردن وحدت، مشكل كار كردن از چشم اندازي بسيار مرتبط با متابعت از آئيني خاص خود باعث است.
به منظور ساختن جهاني عاري از كشمكش و بيگانگي، مساله خفه كردن خشونتي كه براي انقلاب ضروري به نظر ميرسد اما براي روياي آرمانشهر نامساعد است. شارحان غربي اصالت، سرگرم دست و پنجه نرم كردن با اين مشكلات بوده اند. آيا نيچه، هايدگر، سارتر و گرامشي راه حلهاي سياسي عملي براي اصالت ارائه كرده اند؟ آيا انقلاب اسلامي ميتواند بهتر از آنها راه حل ارائه كند؟ ممكن است پاسخ افراد منطقي، متفاوت باشد. با نگرش به انقلاب اسلامي به عنوان مبارزهاي براي اصالت، دست كم مبنائي براي قضاوت در اختيار خواهيم داشت. احتمالا قطب و [امام] خميني با ارزيابي آراي خود در همه زمينههاي ديگر غير از متن تاريخ اسلام، مخالفتخواهند كرد. آنها به چون و چرا در مورد توانائي ما نسبتبه قضاوت راجع به اين جنبش از موضعي خارج از فرهنگ اسلامي خواهند پرداخت. اما ما به عنوان ساكنان سيارهاي واحد چارهاي نداريم جز آنكه خود به قضاوت بپردازيم و براساس قضاوت خود نتيجه گيري كنيم. چه بسا نگرش به جنبش احياي اسلامي معاصر (به عنوان تلاشي براي گريز از وضعيتخطرناك فعلي بشر از طريق توسل به اصالت و عدم تلقي آن به عنوان يك پديده صرفا شرقي مبهم، مرموز و خصمانه) به ما كمك كند تا به ارزشيابي انقلاب و نتايجبالقوه آن بپردازيم.
رابرت دي. لي ترجمه: مهرداد وحدتي دانشمند
بنياد انديشه اسلام