پاسخ به: شهید غلامعلی پیچک
جمعه 18 فروردین 1391 12:46 AM غلامعلی رویش را به طرف من گرداند و با نگاهش سوال کرد: چکار کنیم؟ از جایمان نمی توانستیم تکان بخوریم، چرا که لوله مسلسلی که از پشت درختان روبرویمان، در فاصله 15 متری بیرون بود، برایمان پتک مرگ می فرستاد.
یک نارنجک همراهم بود و می توانستیم با استفاده از آن، از شرش خلاص شویم، ولی دلم می خواست که اگر محاصره شدیم حتماً نارنجک داشته باشیم و به همین دلیل از نارنجک استفاده نکردم.
اینجا دیگر موقعیتی بود که به راحتی می توانستم زمان را با تمام وجود حس کنم. ثانیه ها را به راحتی حس می کردم و حتی زمان های کوچکتر از ثانیه را. باید هر چه زودتر راهی می یافتیم. تنها عاملی که در آن شرایط روحیه ام را حفظ می کرد، قیافه خندان غلامعلی بود که سعی می کرد با شوخی هایش من را هم شاد کند.
نفرات ضد انقلاب نزدیک من شدند. بعضی در 100 متری و در برخی دیگر حتی تا 50 متری ما آمده بودند. یک چیز روشن شده بود: ماندن ما در آنجا حتی برای چند ثانیه دیگر باعث می گشت دیگر هرگز نتوانیم از هیچ راهی باز گردیم.
تصمیم آخر را گرفتم. به غلامعلی گفتم: همان شش فشنگش را تک تک به طرف مزدوری که در پشت درخت بود شلیک کند تا من پوشش داشته باشم. به محض اینکه خیز گرفتم و از جوی بیرون پریدم تیراندازی غلامعلی شروع شد. به اندازه شلیک شش تیر فرصت داشتم کاری انجام دهم. به سرعت خودم را به بالای سر موتور رساندم و آن را از زمین بلند کردم. الان درست بین غلامعلی و آن مزدور قرار گرفته بودم و تیر های هر دو طرف از کنارم رد می شد. اما تنها چیزی که در آن موقع اصلاً بفکرش نبودم گلوله بود.
شلیک های غلامعلی را شمردم، و همچنان تلاش می کردم تا موتور را روشن کنم. پنجمین صدای شلیک را با حسرت شنیدم ولی موتور روشن نمی شد، ششمین صدای شلیک هم بلند شد، هنوز موتور روشن نشده بود.
یوزی را کشیدم و همان طور که با موتور ور می رفتم، به طرف درختها هم تیراندازی می کردم. می دانستم که اگر خشابم تمام شود طرف مقابل این فرصت را به ما نمی دهد که آنجا، وسط جاده، خشاب عوض کنم، از طرفی اگر عقب می رفتم و به داخل جوی باز می گشتم به دلیل لو رفتن نقشه مان افراد ضد انقلاب دیگر اجازه نزدیک شدن به موتور را به ما نمی دادند.
شاید طرف مقابل ما متعجب شده بود که چطور در زیر بارش آن همه رگبار گلوله باز هم به موتور چسبیده ام.
اما معجزه اتفاق افتاد، چیزی که اصلاً باورش مشکل بود، موتور روشن شد! روی موتور پریدم و طبق قراری که با غلامعلی داشتیم، آرام آرام موتور را به حرکت در آوردم، غلامعلی مثل برق دوید، به محض اینکه گرمی دستهای غلامعلی را در پشتم احساس کردم، غرش کر کننده موتور کوهستان را فرا گرفت و موتور به شدت از جا کنده شد و بسوی بوئین به حرکت در آمد.
صدای غرش موتور مانع از شنیدن صدای انبوه رگبارهایی که از همه سو بر سرمان می ریخت، نمی شد. در پهلوها و در رو به رویمان، گلوله ها خاک جاده را غربال می کردند. موتور بیچاره بقول غلامعلی، به نیابت از طرف ما چندین گلوله در قسمت های مختلفش نوش جان کرده بود، اما موتور همچنان در حالیکه عقربه سرعت سنجش به انتها چسبیده بود، جاده را طی می کرد و گلوله ها همین طور، هنوز ما را فراموش نکرده بودند.
موتور هنوز از نفس نیفتاده بود و داشت با آخرین سرعت راکبینش را از معرکه دور می ساخت، گویی حتی موتور هم اصلاً دلش نمی خواست به چنگ آنها بیفتد.
برگشتم و گفتم: غلام خدا را شکر و غلام جوابی نداد. گر چه صورتش را نمی دیدم اما می دانستم که دارد اشک می ریزد، زیرا خودم هم داشتم از شدت هیجان آرم می گریستم.