پاسخ به: شهید غلامعلی پیچک
جمعه 18 فروردین 1391 12:45 AM حتی همان لحظه ای که ما رو در رویش ایستاده بودیم شک داشت که ما خودی هستیم یا غریبه! خوشبختانه دستش روی ماشه نبود و این بهترین فرصتی بود که می توانستیم به دست بیاوریم. او به زبان کردی با حالت اخطار گونه ای پرسید: شما کی هستید؟ جوابش فقط فریاد من بود که به غلام گفتم: بزن غلام! بزن. چکاند... صدای خشک ماشه همچون پتکی بر اعصابم نشست... زیرا گرچه ماشه چکیده شد، ولی گلوله ای از او بیرون نیامد، آن فرد مسلح که فکر کرده بود مرگش فرا رسیده، با دیدن این منظره که اسلحه غلام شلیک نکرد، بلافاصله قبضه کلاشینکفش را همچون غریقی که در دریایی طوفانی به قطعه تخته ای چنگ می زند، در دستش فشرد. تمام اینها در زمانی کمتر از چند ثانیه گذشته بود. اینک ما بودیم و لوله اسلحه ای آماده ارسال دهها گلوله بسویمان در روبرو!
فقط توانستیم موتور را همان جا بیندازیم و به طرف جوی کنار جاده بدویم؛ گلوله ها آنقدر از نزدیک رد می شد و فضا را می شکافت که گویی می خواست گوشمان را کر کند. شاید گلوله ها آنقدر نزدیک بود که حس می کردیم عبورشان را می بینیم. بلافاصله، وقتی توانستم هیکلم را داخل جوی پرت کنم بند مسلسل یوزی را از گردنم باز کردم و مسلسلم را که تا آن موقع نظاره گر معرکه بود وادار کنم رگباری از گلوله را بسوی آن مزدور روانه سازد و وادارش کند به پشت چند درخت تنومندی که در آن سوی جاده قرار داشت، پناه ببرد. نفس راحتی کشیدم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم. بدن غلام را به دنبال جای گلوله جستجو کردم، اما او فکر می کرد من تیر خوردم، اما بحول قوه خدا هیچ کدام حتی زخمی هم برنداشته بودیم. در آن لحظات بقدری به همدیگر نزدیک شده بودیم که حتی دو برادر هم نسبت به همدیگر آن احساس را ندارند. هر کدام دلمان می خواست خودمان را فدا کنیم تا آن یکی جان سالم بدر ببرد. غلامعلی گفت: من هوا تو دارم، یواش یواش بکش عقب و خودتو به بچه ها برسون.
... من برم؟! نه! هر دو تا مون می مونیم.
هر دو تا مون شهید می شیم.
معلوم نیست.
پس اگه قرار وایستیم، باید به هر قیمتی شده اسیر نشیم.
باشه ولی تصمیم ما اینجا موندن نیست، باید خودمون را به بچه ها برسونیم وگرنه قتل عام می شن.
غلامعلی گیر اسلحه اش را بر طرف کرد و جواب رگبارهای آن مزدور را که از بالای سرمان رد می شد با رگباری کوتاه داد. به او گفتم خشاب را در بیاورد ببیند چند فشنگ دیگر دارد. غلام هم این کار را کرد؛ فقط شش گلوله دیگر باقی بود. خشاب 3-ژ هم اصلاً نداشتیم. قرار شد فقط من با اسلحه یوزی تیراندازی کنم.
در همین حال طرف مقابل ما که پشت درختان پنهان شده بود، با داد و فریاد اسامی رفقایش را صدا می زد. اول فکر کردم که دارد ولوف می زند، اما اینطور نبود، تعداد زیادی از جهات مختلف داشتند با احتیاط به طرف محل درگیری می آمدند و گهگاه بطرف ما تیراندازی می کردند.