وجودم از عشق داشتن چفیه تازه ای که از مسئول تدارکات گرفته بودم پر شده بود ، از نایلون بیرونش نیاوردم ، وقت اذان بود ، هر کس یک ظرف را از تانکر پر آب میکرد و میرفت و وضو میگرفت ، من هم قوطی کنسرو خالی را برداشتم و پر کردم ، حی علی الصلاه را که گفتند بیشتر عجله کردم و همانجا بود که چفیه را فراموش کردم ، نماز تمام شد و متوجه شدم چفیه ام را گم کرده ام که صدایی مرا بخودم آورد:

کسی چفیه گم نکرده؟

طرف جوان 20-22 ساله ای بود که ته ریش تازه سبز شده ای هم داشت، سبزه رو بود و لبخند به لب.

-مال منه من گم کرده ام.

-بیا برادر سعی کن دیگه گمش نکنی و الا اینم گیرت نمیاد.

-اینکه مال من نیست.

-چرا، همینه عزیزم ، عکست رو که روش نزدی.

-نه بابا مال من نو بود اینکه انگار ده دفعه تو حمله شرکت کرده ، تازم مال من حاشیه هم نداشت.

-ده بابا این که بهتره نخیه، ترسش هم ریخته ، تازه بلده چجوری خونو بند بیاره.

-مسخره نکن این مال من نیست ، آقا اصلا نخواستیم .

-باشه بیا بابا ، دیگه گمش نکنی ها؟

سپس چفیه نو مرا از پشتش بیرون آورد و به من داد و گفت :

-اگه یه بار دیگه ببینمش همونو واست میذارم ،چفیه تفنگ دوم آدمه.

صبح شده بود رفتم وضوگرفتم ، آمدم چفیه را باز کنم که دیدم یک تکه کاغذ روزیش  چسبانده اند زیر نور کمرنگ فانوس توی سنگر آنرا خواندم:

-ببین برادر جان مادرت گیر نده ، این را برای زهرا زنم می خواهم ، سه ماهه عروسی کردیم دو دفعه هم بیشتر ندیدمش ، میخواهم هدیه براش ببرم.

یکی دو ماه بعد عکسش را بین تصاویر شهدای گرادن دیدم ،هنوز لبخند زیبایش را بر لب داشت.