با عرض ادب و سلام

خاطره اي در مورد چفيه

سال 64 در اردوگاه شهيد عرب روبروي شهرك دارخوين مستقر بوديم من در اورژانس يا به قول بچه ها در بهداري مشغول بودم گاهي وقت ها براي انجام كارهاي اداري و پرسنلي بايد از اردوگاه به شهرك مي رفتم كه اغلب با موتور سيكلت اين رفت و آمد انجام ميشد

براي جلوگيري از گرد و خاك و تابش آفتاب چفيه اي سبز رنگ داشتم كه به سبك فلسطيني ها روي صورتم مي بستم و با موتور به طرف شهرك مي رفتم و از آنجا كه نگهبان هاي ورودي شهرك دار خوين مرا با چفيه سبز مي شناختند ديگر جلو مرا نمي گرفتند كه برگه عبور بخواهند و من آزادانه وارد و خارج ميشدم.

يك روز اين موضوع را براي دوستان تعريف كردم كه يكي از آنها مدعي شد اين موضوع مهمي نيست اگر من هم چفيه شمارا ببندم و با موتور به شهرك بروم نيازي به برگه عبور ندارم و ...

من پذيرفتم و چفيه و موتور را تحويل دادم و منتظر برگشت دوستمان از شهرك شديم. ساعتي بعد دوستمان با ناراحتي برگشت و تعريف كرد وقتي به نگهباني شهرك مي رسد نگهبان مانع ورودش شده و برگه عبور درخواست كرده است دوستمان اشاره ميكند منم اسماعيلي و ... نگهبان مي گويد چفيه ات را بردار و...كه مشخص ميشود او اسماعيلي نيست و مجبور به بازگشت ميشود و به قولي سنگ روي يخ شده بود!

وقتي موضوع را تعريف كرد همه خنده مان گرفت به او گفتم بله بنده خيلي مهم بودم كه نگهبان ها راهم ميدادند اما شما !

آن روز اين اتفاق بسيار شيرين و خنده دار بود

با سپاس

حسين اسماعيلي