ديگر پاهايم توان نداشت ، فرسنگ ها پيموده بودم و فرسنگ ها در پيش داشتم اما نمي توانستم حتي قدم از قدم بردارم ، آفتاب گرمايش را بر سرم مي كوبيد ، خدا تمام آب ها را از بيابان گرفته بود ، باد ماسه هاي بيابان را جا به جا مي كرد و چشمانم را آزار مي داد ، بر زمين افتادم آن قدر ناتوان بودم كه نمي توانستم سخن بگويم و از خدا طلب ياري كنم تا اينكه در دوردست پرچمي را در باد رقصان ديدم ؛ فكر كردم آن جا دهكده اي ست يا حداقل كسي آن جا زندگي مي كند كه مي تواند به من كمك كند. بي اختيار دويدم انگار يك پرچم كوچك تواني به من داده بود كه مي توانستم راه بروم ، نه مي توانستم بدوم . به آن جا رسيدم متعجب شدم آن جا فقط يك سنگر كوچك بود اما... يك سنگر در دل بيابان ! سنگر و بيابان ؟! نمي توانم هر دو را در يك ذهن بگنجانم .

داخل شدم حس عجيبي داشتم انگار نيروي عجيب تري مرا به آن جا كشانده بود اما هيچ كس داخل سنگر نبود مثل وقتي كه داخل مسجد مي شوي حس غريبي داشتم بوي خدا مي آمد كسي آن جا حضور داشت كه من او را نمي ديدم ولي مي توانستم او را حس كنم . در گوشه اي يك چفيه افتاده بود آن را برداشتم بوي بهشت مي داد . آرامشي وجودم را فراگرفت نمي دانستم صاحبش كه بود يك جانباز يا يك شهيد و شايد هم يك اسير ...

آن را برداشتم و بر گردنم انداختم تمام خستگي از تنم بيرون رفت آن چنان نيرويي گرفته بودم كه تشنگي را از ياد بردم . نمي فهميدم يك تكه پارچه سفيد چگونه ممكن است اين چنين نيرويي بدهد ؟!چگونه ممكن است آن چنان خوشبو باشد كه به مشامم بوي بهشت بدهد؟! سر و صداهايي مرا از حال خود خارج كرد از سنگر بيرون آمدم آن جا غوغايي بود يكي مي رفت و يكي مي آمد باورم نمي شد ، برادر بسيجي به سمتم آمد و گفت:«خسته نباشي اخوي ؛ براي امشب كه آماده اي ؟» گيج شده بودم ، تعجبم بيشتر شد چگونه ممكن است ؟! اكنون سالهاست كه جنگ تمام شده ولي اينها خود را براي عمليات آماده مي كنند ؟! مگر مي شود ؟!

به طرف سنگر رفتم چفيه را برداشتم و به راه خود ادامه دادم . مغزم سرباز صفر هم نبود اما احساسم هنوز فرمانده بود شايد به خاطر آن چفيه بود، به آن نگاه مي كردم و خوشبختي يك بسيجي را به خاطر داشتن آن چفيه تصور مي كردم ، پيش خود مي گفتم اين تكه پارچه كوچك كه به من اين نيرو و توان را مي دهد ، چرا به ياران خدا ندهد ؟! چرا اين پارچه اي كه خود بوي خدا مي دهد ، ياران را خدايي نكند ؟! براستي كه اين نوري از سوي پروردگار است كه رزمندگان را فرا مي گيرد .

در همين حال و هوا بودم كه ناگاه كودكي مرا متوجه خود ساخت ، راه مي رفت و همه سنگر ها را يك به يك مي ديد . پيشش رفتم و به او گفتم: اين جا چه مي كني؟ جواب داد: دنبال پدرم مي گردم كه ناگاه چفيه را در دستان من ديد گفت: اين چفيه بوي عطر پدرم را مي دهد  آري اين همان عطري است كه پدرم هميشه موقع نماز آن را مي زد ، چفيه پدرم در دست تو چه مي كند؟ و آن را از دستم كشيد و رفت . به او گفتم اما اين ... پيش خود گفتم از ظاهر سنگر مي شود فهميد كه از آن يك شهيد باشد اما پدر كودك ... چفيه ... شهيد ... نه ...

كودك چفيه را بر دوش انداخته بود و سنگر به سنگر مي دويد تا پدرش را بيابد . آري بوي يك چفيه كوچك او را به سوي پدر مي كشاند و اين چنين به ديدار پدر اميدوار مي ساخت . هنوز نمي دانم چگونه ممكن است يك چفيه بوي شهيد بگيرد ؟ در واقع آن بو آن قدر تازه بود كه هيچ كس فكرش را نمي كرد از آن يك شهيد باشد .

كودك را در آغوش گرفتم ، اشكم سرازير شد مي خواستم به او بگويم واقعيت چيست كه ... صداي گلوله آمد ، ترسيدم و بر روي زمين افتادم كه به يك باره از خواب بيدار شدم ، خواب عجيبي بود عرق سردي صورتم را خيس كرده بود هنوز باورم نمي شود كه يك خواب باشد ولي من مطمئنم آن واقعيتي بيش نبود . چيزي روي ديوار نظرم را  جلب كرد همان چفيه بود خوشحال شدم آن را گرفتم و بوئيدم هنوز بوي عطر شهيد مي داد چگونه مي شود آن يك خواب باشد و اين همان چفيه ؟! نمي فهميدم ... فقط چفيه را در آغوش گرفته بودم و مي بوئيدم ، تمام فضاي اتاقم بوي عطر چفيه را گرفته بود آري يك تكه پارچه سفيد كه بوي خدا مي داد بوي بهشت خدا را مي داد . يك تكه پارچه سفيد يا

چفيه اي از آنِ يك شهيد هميشه زنده