مربوط به مسابقه داستان كوتاه چفيه

نويسنده : سميرا محمدعلي - عضو سايت راسخون.

بوي عشق

غروب غم انگيزي بود. مريم تازه عروس ميبايست با دلي پر از هزار آرزو از مجيد جدا مي شد. غم توي دلش مثل درياي مواج غوطه

ور ميشد، ولي سعي مي كرداصلا به روي خودش نياره. اما مجيد از نگاه مريم همه چيز را مي خواند. از طرفي دلش پيش بچه

هاي هم رزمش بود و از طرفي هم دلش راضي نمي شد تازه عروسش را تنها بگذاره.

درگيري بين عقل و احساس. بر سر دوراهي قرار گرفته بود . مجيد بارها با خودش كلنجار رفته بود ،حتي تا اون لحظه هاي پاياني

قبل از رفتن مي خواست تصميمش را عوض كنه، اما حالا ديگه مريم از اون مصمم تر شده بود.

تمام لحظه هايي كه براي ساختن زندگي با مريم تو ذهنش ساخته بود مثل يك فيلم از جلوي چشمانش خيلي سريع عبور كرد.

مريم به همراه آب و آيينه و قرآن آمد. همدم تنهايي هاي مريم آب و آيينه و قرآن بودند.

هر وقت مريم مي خواست مجيد را راهي كنه تسلي دهنده دل مريم اين سه دوست بودند.مجيد منتظر بود بتونه از نگاه مريم

چيزي بخونه ،مجيد دست دست مي كرد، اما مريم از اون جدي تر بود . مريم معتقد بود كه رزمنده ها امانت خدايند و امانت بايد به

صاحبش برگردانده شود.

مجيد نمي توانست به چشمهاي مريم خيره بشه ، حتي نيم نگاهي .اما برق نگاه مريم نهيبي براي حركت مجيد بود.

تنها جمله اي كه مريم به مجيد گفت اين بود وقتي به سرزمين عشق رفتي ،چفيه ات را براي من بفرست. مي خواهم اين نه ماه

بچه با بوي پدرش سر كنه .

مجيد با چشمان حيرت زده سرش را با دستانش گرفت و رو به مريم كرد و گفت : چي ميگي مريم ؟ من پدر شدم؟ چرا زودتر

نگفتي؟ مريم با حالي كه اشاره به سكوت و آرامش داشت رو به مجيد كردو گفت : اگه مي گفتم نمي رفتي . مگه نمي خواهي

براي ما سوغات بفرستي؟ چفيه ات را با عطر كربلا معطر كن مجيد. با بوي عشق . هيچي نگو.  فقط برو.

 

چند ماه بعد

مريم را در حالي كه از درد  زايمان به خود مي پيچد به بيمارستان مي برند. مريم دائما اسم مجيد را با خود زمزمه مي كند. پدر

مريم دستان خود را رو آسمان مي برد و اسما الحسني را با خود تكرار ميكند.

مريم را به اتاق جراحي مي برند . مادر مريم ام يجيب با خود زمزمه مي كند و سعي مي كند جلوي اشك چشمانش را بگيرد.

ساعاتي بعد پرستار از اتاق زايمان خارج مي شه و به پدر و مادر مريم تبريك ميگه . ماشاالله چه پسر محكم و تواناييه.

چند روز بعد در خانه مريم به صدا در مي آيد. پدر مريم در حالي كه شور عجيبي داره ، به سمت در مي رود. به اين اميد است كه

شايد مجيد برگشته باشه . چه طور توي اين نه ماه هيچ خبري از مجيد نشده بود.

پدر در را باز مي كنه.پسر ريز اندامي با ريش حنايي رنگ ، خيلي متين و موقر در حالي كه سرش را پايين انداخته سلام مي كندو

يك بسته به همراه چندين نامه را به پدر مريم تحويل مي دهد. پاهاي پدر آن قدر سست شده است كه نم تونه سر پا بايسته و از

حال مي ره.

بسته محتوي چفيه بود . چفيه آغشته به چند قطره خون ، همراه با بوي عشق، بوي كربلا . به همراه نامه هايي از طرف مجيد

براي مريم.نه تا نامه. نامه هايي كه هرگز به دستان مريم نرسيد.

چند ماه بعد

مريم در حالي كه نوزاد كوچك را در آغوش گرفته است چفيه را در گوشه طاقچه اتاق مجيد كوچولو مي گذاره . مريم در حالي كه

لبخندي به لب داشت  رو به پسرش مجيد كوچولو  كرد و گفت :پسرم اين يادگاري باباست . بايد خيلي مواظبش باشي.

مجيد كوچولو لبخندي زد و انگشت دست مريم را محكم در دستانش فشرد.