سلام مسابقه چفيه هست خوب خيلي خوبه از امروز 1 مهر تا 15 مهر پايان مسابقه 15تا داستان كوتاه كه حدود 2 سال پيش براي خودم نوشتم البته 40تا داستان هست اينجا بهتريناشو با كمي حذف كه كوتاه بشه ميذارم روزي يك داستان.

داستان اول.

من و اون

هوا خيلي گرم بود. اونقدر گرم بود كه حتي عرق روي بدن هم بخار ميشد بهش گفتم كمكم ميكني ؟خنديد و گفت من ؟ من چه كمكي ميتونم بهت بكنم . گفتم بابا آخه مگه نمي بيني آفتاب از بالا مستقيم داره مي تابه خوب يه كمكي يه كاري بكن. يكم فكر كرد و خودشو تكوني داد و بهم اشاره اي كرد گفت بريم اونجا زير سايه بشينيم گفتم كار دارم بايد زودتر برسيم الان بچه ها منتظر ما هستن غذاي يه عالمه آدم دست ماست اگر كمكي نميكني منو بحرف نگير حداقل.

بازم يكم خودشو تكون داد اصلا همينطور كه راه مي رفتم خودشو تكون ميداد. ماشين تو جاده خاكي داشت زير گرماي خرماپزون ميرفت و ميرفت تو جاده اي كه كسي توش نبود اصلا كسي جرات نداشت توش بره. خلاصه يكم گذشت گفت دست بچرخون از زير صندلي اون بشكه آب در بيار بريز رو من كه خنك بشم. همينجا بود كه خوشحال شدم گفتم دستت درست مومن. دست ادنداختم زير صندلي بشكه آب در آوردم و ريختم روش خنك شد گفت حالا منو بذار روي سرت شيشه هم كه پايينه ميشه كولر آبي به همين سادگي بعدش هردومون خنديديم و كلي كيف كرديم

گفتم خدايا شكرت منو تو رو نداشتم چه ميكردم چفيه جونم.