تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

 

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

 

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

 

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری