اشعار ناصرخسرو

 

نکوهش مکن چرخ نیلوفری‌را   برون کن ز سر باد و خیره‌سری را
بری دان از افعال چرخ برین را   نشاید ز دانا نکوهش بری را
چو تو خودکنی اختر خویش را بد   مدار از فلک چشم نیک‌اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی   به افعال ماننده شو مر پری را
درخت ترنج از بر و برگ رنگین   حکایت کند کله قیصری را
سپیدار مانده‌ست بی‌هیچ چیزی   ازیرا که بگزیده او کم‌بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد   به‌زیر آوری چرخ نیلوفری را
نگر نشمری ای برادر گزافه   به دانش دبیری و نه شاعری را
تورا خط قید علوم است و خاطر   چو زنجیر مر مرکب لشکری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی   یکی نیز بگزیده خنیاگری را
تو برپایی آنجا که مطرب نشیند   سزد گر ببری زبان جری را
به علم به گوهر کنی مدحت آن‌را   که مایه‌ست مر جهل و بدگوهری را
پسند است با زهد عمار و بوذر   کند مدح محمود مر عنصری را
من آنم که در پای خوکان نریزم   مر این قیمتی دُر لفظ دری را